بازرگانی در بیابان با عِفریتی روبهرو شد که او را به سببِ مرگِ فرزندش، ناشی از پرتابِ هستهیِ خرما، به مرگ محکوم کرد و تا پایانِ سال به او مهلت داد.
روزِ موعود، سه پیرمرد برایِ کمک به بازرگان آمدند و یکی از آنان برایِ نجاتِ او، داستانِ غمانگیزِ زندگیِ خود و جادویِ همسرش را برایِ عِفریت بازگو کرد.
او شرح داد که همسرش کنیز و پسرش را به گاو و گوساله تبدیل کرده است؛ اما پیش از پایانِ داستان، سلطان به خواب رفت و ادامهیِ حکایت به شبِ بعد موکول شد.
اولین نفر کامنت بزار
تمامی حقوق این وبسایت متعلق به شنوتو است