توضیحات
طراحی سیستم بهجای فشار بر اراده:۱. نظریهٔ خستگی اراده یا تهیسازی منبع خود (Ego Depletion - روی باومایستر): اراده و خودکنترلی انسان مانند یک عضله، منبعی محدود دارد و با تصمیمگیریها و فشارهای روزمره تمام میشود؛ بنابراین نمیتوان برای تلاش مداوم، صرفاً به فشار آوردن به اراده تکیه کرد.۲. مفهوم سرسختی و پایداری (Grit - آنجلا داکوورث): موفقیت و تداوم کاری، حاصل اشتیاق بلندمدت و طراحی عادتهاست، نه ارادهٔ لحظهای و تحمل رنج دائم با زور زدن.۳. نظریهٔ تفکر سیستمی و خطای بنیادین اسناد (System Thinking & Fundamental Attribution Error - ادواردز دمینگ و فریتز هایدر): افت عملکرد و فرسودگی افراد حاصل نقص و اصطکاکهای سیستم کاری است، نه بیارادگی فرد؛ مدیریت خردمندانه بهجای طلب انگیزه از فرد، محیط و فرآیندها را اصلاح میکند.اربابِ بصیرت و اصحابِ خُبرت، بر الواحِ ایام چنین رقم زدهاند که جهدِ بینَسَق و سعیِ بیرمق، اگرچه در چشمِ ظاهربینان نشانِ کیاست است، در میزانِ خردمندان جز فرسودگیِ طبع و خمودگیِ جان ثَمری ندهد. عوامالناس، دوامِ افعال را بر بازویِ ارادتِ پولادین استوار پندارند و هرگاه پویایی در مضایقِ امور درمانَد، او را به ضعفِ همت و فتورِ عزیمت متهم سازند؛ حال آنکه آگاهانِ طریقت دانند که قوّتِ مهارِ نفس، چشمهای است با مایهٔ ذی انتها، نه بحری بیمنتها؛ چو بیحساب از آن برکشند، خشکسالِ کسالت بر روان چیره گردد و آسیابِ تکاپو از گردش بازمانَد.در عرصهٔ مساعی، رازی نهفته است که اهلِ نظر آن را تحلیلِ قوایِ باطن خوانند. آدمی چو پای در معرکهٔ روزگار نهد، با هر عقبَه که درگذرد و با هر هوس که فروخورَد، درهمی از کیسهٔ شکیبایی به خصمِ استهلاک میسپارد و چون خزاینِ طبع از نقدِ تحمل تهی گشت، انسان اختیارِ عنان از کف بنهد و ناگزیر، فَإِنَّ النَّفْسَ لَأَمَّارَةٌ بِالسُّوءِ، روی به کاهلی آرد. پس دانایِ مسالک، بارِ گرانِ استمرار را بر دوشِ نحیفِ اراده ننهد، بلکه استواریِ کار را در تمهیدِ اسباب و عادت آداب جوید تا پیش از طغیانِ خستگی، سدِ محکمِ عادت برآورد؛به روزگارِ سلامت، سلاحِ جنگ بسازوگرنه سیل چو بگرفت، سد نشاید بستو اما اعظم آفتی که بر دیوانِ اعمال میتازد، خبطِ اربابِ مناصب و متولیانِ امور است. آنان چو چرخِ دیوان را از گردش بازبینند، به جایِ مرمتِ رخنهها و تسطیحِ طریقِ خدمت، از خادمانِ خویش، جوششِ غیرت و خروشِ مضاعف طلب کنند. بسترِ کارگاه پُر از خارِ اصطکاک است و ایشان پایافزارِ راحت دریغ میدارند و متوقعاند که کارگزار با پایِ برهنه، سنگلاخِ وظایف را درنوردد.آفریدگارِ حکیم، لا يُكَلِّفُ اللَّهُ نَفْساً إِلاَّ وُسْعَها را بر لوحِ شریعت نگاشت تا آدمی بیش از طاقتِ خویش بار نکشد، اما متولیِ خامطمع، بیآنکه بسترِ شورهزارِ دیوان را از خار و خاشاک بپالاید، مترصد است تا خادمان با صرفِ توان و تقلایِ جان، از آن بستر، تخمِ مراد برآورند؛زمینِ شوره سنبل برنیارددر او تخم و عمل ضایع مگرداناینان غافلاند که زورِ بازو، جبرانِ کژیِ طریق نکند و هرگاه والی از اصلاحِ نَسَق بازمانَد و اختناق را بر طبعِ خادمان افزون کند، شیرازهٔ امور از هم پاشد و عاقبتِ این بیتدبیری، جز تباهیِ کارگاه نباشد؛ مَنْ سَاءَ تَدْبِيرُهُ تَعَجَّلَ تدمِيرُهُ.الحاصل، مراد از نیلِ به مقصود، نه جانفرسایی در معبر پُرخار، که تمهیدِ اسباب است در بسترِ هموار. کارگزارِ خبیر میبایست تکاپویِ خویش را نه بر شورهزار توانِ اراده، که بر جویبارِ استوارِ عادت روان سازد تا چرخِ افعال بیخستگی بگردد و اربابِ مناصب میبایست به جایِ مطالبهٔ زور از ابدانِ خسته، سنگلاخِ مسیر را در پیشِ پایِ خادمان بزداید تا توسنِ مراد به منزل رسد؛ چه، حلاوتِ ظفر و دوامِ اثر، جز در سایهٔ نَسَقِ مُتقَن و زوالِ موانع، به ثمر ننشیند.اینک نظر قضاوت بر کردارِ خویش بگردان و نیک بنگر، آیا برای گشودنِ عقدههای مسیر، هر روز پنجه در پنجهٔ موانع انداختهای و سرمایهٔ روان میسوزانی، یا با تدبیرِ اسباب، آبِ مساعی را به جویبارِ عادت انداختهای تا بیخروش و خستگی، سنگِ آسیابِ تو را بگرداند؟