دُژمقسمت اول: دروغهایی که با آنها زندگی میکنیمسلام.به دُژم خوش اومدی.اینجا قرار نیست بهت بگیم آدم خوبی هستی. قرار نیست بهت اطمینان بدیم که همیشه حق با توئه. قرار نیست از اون حرفهایی بزنیم که چند دقیقه آرومت کنن و بعد، دوباره برگردی به همون زندگی همیشگیات.اینجا قرار نیست حقیقت رو قشنگتر از چیزی که هست تعریف کنیم.چون بعضی حقیقتها قشنگ نیستن. بعضیهاشون درد دارن. بعضیهاشون آدم رو عصبانی میکنن. و بعضیهاشون اونقدر به تصویری که از خودمون ساختیم نزدیکن که ترجیح میدیم اصلاً بهشون فکر نکنیم.دُژم جاییه برای حرف زدن درباره همین چیزها.درباره آدمها... درباره رفتارهایی که پشت ظاهر معمولی زندگی پنهان میشن... درباره حقیقتهایی که گاهی همه میدونن، اما هیچکس حاضر نیست بلند به زبون بیارتشون.و شاید مهمتر از همه...درباره خودمون.درباره چیزهایی که از دیگران میبینیم، اما وقتی نوبت به خودمون میرسه، انگار چشمهامون رو میبندیم.بذار این قسمت رو با یه سؤال شروع کنیم.آخرین باری که به خودت دروغ گفتی، کی بود؟نه به همسرت. نه به دوستت. نه به پدر و مادرت. نه به کسی که میخواستی گولت بزنی.به خودت.آخرین بار کی کاری کردی که ته دلت میدونستی درست نیست، اما بهجای اینکه اشتباهت رو بپذیری، شروع کردی به پیدا کردن دلیل؟شاید به خودت گفتی مجبور بودم.شاید گفتی چاره دیگهای نداشتم.شاید گفتی اگه من این کار رو نمیکردم، یکی دیگه انجامش میداد.شاید هم گفتی کسی جای من نبود که بفهمه چه شرایطی داشتم.و شاید هم واقعاً شرایطت سخت بوده.اما سؤال اینجاست...آیا شرایط سختت فقط بهت کمک کرد تصمیم بگیری؟یا ازش استفاده کردی تا لازم نباشه مسئولیت تصمیمت رو بپذیری؟ما معمولاً وقتی اشتباه میکنیم، دوست نداریم خودمون رو آدم بدی ببینیم.برای همین، خیلی زود دستبهکار میشیم.دلیل میسازیم. اتفاقها رو جور دیگهای به یاد میاریم. بعضی قسمتهای ماجرا رو پررنگ میکنیم و بعضی قسمتها رو کنار میذاریم.بعد، کمکم به داستانی میرسیم که توی اون، اشتباه ما دیگه اونقدرها هم اشتباه نیست.و به همین سادگی، چیزی که اولش میدونستیم غلطه، تبدیل میشه به کاری که به نظر خودمون حق داشتیم انجامش بدیم.انگار قانون برای همهست...بهجز ما
اولین نفر کامنت بزار
محتوایی پیدا نشد
تمامی حقوق این وبسایت متعلق به شنوتو است