اگه یه نفر تصمیم گرفته باشه به زندگی خودش پایان بده، تو میتونی با چند ساعت حرف زدن نظرش رو عوض کنی؟ یا بعضی آدمها اونقدر از زندگی خسته شدن که دیگه هیچ حرفی نمیتونه نجاتشون بده؟
یک روز، دو مرد غریبه روبهروی هم میشینن.
یکی تصمیم گرفته به زندگی خودش پایان بده. اون یکی، مردیه که نمیتونه قبول کنه یه انسان زنده، با پای خودش، مرگ رو انتخاب کنه.
نه اسلحهای در کاره، نه تعقیبوگریزی، نه حادثهای عجیبوغریب.
فقط دو مرد، یک اتاق، و گفتوگویی که قراره همهچیز رو زیر سؤال ببره؛ از معنای زندگی و ایمان گرفته تا آزادی، رنج و حق انتخاب.
اما اگه هیچکدوم نتونن دیگری رو قانع کنن، چی؟
در «غروب محدود»، کورمک مککارتی ما رو به تماشای یک اتفاق نمیبره؛ ما رو وسط یک جدال قرار میده. جدالی که ممکنه در پایانش، نهتنها نظرمون دربارهٔ زندگی، بلکه تصوری که از خودمون داریم هم تغییر کنه.
این بار، سؤال این نیست که زندگی ارزش زیستن داره یا نه؛ سؤال اینه که وقتی کسی دیگه چنین ارزشی رو نمیبینه، تو چه جوابی براش داری؟
_______________________
غروب محدود | کورمک مکارتی
فصل یازدهم | قسمت ۵۱
تم فصل | فرسودگی امید
_______________________
اولین نفر کامنت بزار
تمامی حقوق این وبسایت متعلق به شنوتو است