• 1 هفته پیش

  • 22

  • 05:15

داستان قلاب راست

کتاب یک نور در هزار فرهنگ
0
توضیحات

«شنیدید که ماهیگیرِ این قصه، برخلاف دیگران، قلابش را کج نکرد. او می‌دانست که با قلاب کج، شاید بتوان به صیدِ روزمره دست یافت، اما تنها با «قلاب راست» است که می‌توان «پادشاهِ حقیقت» را صید کرد.


بیایید کمی به این قلاب‌ها فکر کنیم؛ این قلاب‌ها، نمادِ همان‌چیزی هستند که ما در زندگی به دست می‌گیریم.

آن‌هایی که قلابشان کج است، در واقع کژی را در درونِ خود جای داده‌اند. آن‌ها به دنبالِ ماهی‌های کوچک‌اند؛ یعنی همان کامیابی‌های زودگذر، همان نانِ امروز، و همان مصلحت‌های آنی. قلابِ کج، نمادِ دغل‌کاری و میان‌بر زدن است؛ ابزاری که برای گرفتنِ ماهی‌های ریز و بی‌ارزش، مناسب است اما هرگز نمی‌تواند «حقیقت» را به چنگ آورد.


اما قلابِ راست... قلابِ راست، نمادِ راستیِ فرد است. قلابی است که نه به هوایِ ماهی‌های کوچک، بلکه به هوایِ صیدی بزرگ‌تر در آب افتاده است. کسی که قلابش راست است، نمی‌تواند به صیدهای کج و معوجِ دنیا دلخوش کند. او صبر می‌کند، رنجِ تنهایی و نادانیِ مردم را به جان می‌خرد، و می‌داند که راستی، اگرچه در ابتدا "بی‌حاصلی" به نظر می‌رسد، اما تنها ابزاری است که می‌تواند پادشاهِ عالمِ وجود را، یا همان حقیقتِ مطلق را به چنگ آورد.


دوستان من، بیایید از خودمان بپرسیم: ما با کدام قلاب در دریایِ زندگی صید می‌کنیم؟

آیا سرگرمِ ماهی‌های ریزِ دوروییم، یا قلابِ راستیِ ما، برای صیدی بزرگ‌تر، به آب افتاده است؟

یادتان باشد؛ قلابِ کج، شما را به ماهی می‌رساند، اما قلابِ راست، شما را به پادشاهی می‌رساند. پادشاهیِ آرامش، پادشاهیِ حقیقت و پادشاهیِ آزادی.»


با صدای
دسته بندی‌ها

رده سنی
محتوای تمیز
shenoto-ads
shenoto-ads