تا حالا در سکوتِ سنگینِ شب، به صدای چرخیدنِ کلید توی قفل گوش دادی؟
کلیدها تکه فلزهای سرد و کوچکی هستند که ما انسانها به آنها قدرتی بزرگ و بیرحمانه دادهایم. روزگاری آنها را تراشیدیم تا مرزی بسازیم میان آشوبِ بیانتهای بیرون و خلوتِ امنِ درون؛ تا وقتی کلید را در قفل میچرخانیم، در پناهِ دیوارهایمان احساس «امنیت» کنیم.
اما مرزها همیشه به یک شکل باقی نمیمانند.
گاهی به خودمان میآییم و در تاریکی اتاق خیره میشویم به همان دری که قفلش کردهایم. آنوقت است که میفهمیم خطِ میان یک «پناهگاه امن» و یک «انفرادیِ دلگیر»، چقدر باریک و لغزنده است. همان کلیدی که قرار بود ما را از هجومِ دنیا نجات دهد، حالا ما را در آغوشِ سوزانِ «تنهایی» حبس کرده است. ما پشت قفلهایی که خودمان با دستهای خودمان بستهایم، با تمامِ حسرتها، دلتنگیها و خاطرههایمان جا ماندهایم.
در اولین روایت از این مسیر، به بهانهی تماشای قامتِ یک کلید قدیمی و سرد روی میز، به تماشای مرزهای تنهاییِ خودمان مینشینیم.
چراغها را خاموش کنید، هندزفریهایتان را بگذارید و همسفرِ شبانهی ما باشید.
دلتون آروم، تنهاییتون دنج... تا سایهروشنِ بعدی، بدرود
حامد موقری
3 روز پیشموضوعی که برای این پادکست انتخاب کردین خیلی جالب و دلنشینه؛ ایدهای که هم متفاوتِ، هم واقعاً ارزش شنیدن داره. اینکه به اشیای بیجان جان میدین و از دلشون حرفهای ناگفته، خاطره، احساس و معنا بیرون میکشین، خیلی جذابه و باعث میشه آدم با نگاه تازهتری به چیزهای دور و برش نگاه کنه. بهنظرم این سبک روایت، هم آرامش داره و هم عمق؛ از اون جنس کارهاییه که بعد از شنیدنش توی ذهن آدم میمونه. ممنون بابت این ایدهی قشنگ، و مشتاقانه منتظر قسمتها و فصلهای بعدیتون و سایه روشنهای بعدی شما هستم.
محتوایی پیدا نشد
تمامی حقوق این وبسایت متعلق به شنوتو است