این چند وقت، اتفاقهای عجیبی در شهر افتاد؛ پشت سرهم و جگرسوز. یکی از این اتفاقها جنگ بود.
جنگ که یکی از ترسهای همیشگیمان بوده و این روزها به لطف تجربهی پر و پیمانمان، دیگر کمتر از آن میترسیم.
شهر من شهر غریبی است؛ بعضی در آن جنگ را دوست دارند، بعضی نه؛ بعضی را امیدوار میکند و بعضی را نه. این حرفها را که کنار بگذاریم، بیشک از یک چیز نمیشود چشمپوشی کرد و آن، تأثیر جنگ روی هرکدام از مردم این شهر است. فرقی هم نمیکند در ان زندگی می کنید یا نه؛ تمام این اتفاقها -که جنگ یکیشان است- روی تکتک سلولهای بدن ما تأثیر میگذارد و به این راحتی دست از سرمان برنمیدارد، مانند رد چسبی که روی شیشهی همه مان مانده
((رد چسب))شانزدهمین تراوش رو میتونید از کست باکس،اپل پادکست و وب سایت شنوتو بشنوید
ممنون از شاهین دبیرچیان بابت ادیت این اپیزود
اولین نفر کامنت بزار
تاس ها روی صفحه ی چوبی تخته نرد فرود امدند و صد...
گروشنکای من امده!
این قسمت پایانی (دوران...
سیاهی،سرگیجه،اتش...او
دوران نیست در این ا...
انگشت هایم کند شده احتمالا این آخرین کلماتی است...
شايد اين مهم ترين لحظه...
دس نمک ها ویژه اپیزودهایی هستند صرفا برای خنده....
گچلا جمع شوید تا برویم پیش خدا یا به ما زلف دهد...
چند روز قبل خبري رو شن...
قیلنا یه جاهایی هنوز بوت حس میشد.ممنون از کیمیا...
تمامی حقوق این وبسایت متعلق به شنوتو است