آیا رنجی که بر زبان نمیآید، در سکوتِ بدن فریاد میزند؟
ارتباط میان ذهن و بدن، از دیرباز یکی از دشوارترین پرسشهای پیش روی روانشناسی و پزشکی بوده است. اما شاید هیچجا این پرسش به اندازهٔ مواجهه با تروماهای روانی، ملموس و حیاتی نباشد. چرا برخی افراد پس از تجربههای دردناک، به جای نشانههای روانیِ آشکار، دچار بیماریهای جسمیِ مرموز و گاه خطرناک میشوند؟ آیا «دلشکستگی» فقط یک استعاره است، یا واقعیتی فیزیولوژیک؟
در این اپیزود، با تکیه بر یک "گزارش بالینیِ عمیق و تأملبرانگیز" از "دکتر ماریا میلیورا"، مددکار اجتماعی بالینی و روانکاو، که در "مجلهٔ آکادمی آمریکایی روانکاوی و روانپزشکی پویشی (۱۹۹۸)" منتشر شده، به بررسی این پرسشها میپردازیم.
از طریق یک مورد درمانیِ ششساله، نشان میدهیم که چگونه تجزیه – یعنی شکاف عمیق میان خویشتن ذهنی و خویشتن بدنی – میتواند به مخزنی برای تروماهای حلنشده تبدیل شود. جایی که بدن، بیآنکه ذهن اجازهٔ ابراز دهد، همچنان به پاسخدهی به هیجانهای دفنشده ادامه میدهد.
در این پادکست، با هم مرور میکنیم که:
- تفاوت کلیدی بین واپسزنی (سرکوب) و تجزیه چیست و چرا تجزیه توضیحدهندهی بهتری برای بیماریهای روانتنی است؟
- چگونه فانتزیهای خودشیفتگیِ دووجهی (نسخهٔ آرمانی در برابر نسخهٔ تحقیرآمیز) میتوانند به دلشکستگیهای مکرر و در نهایت، به بیماریِ جسمی بینجامند.
-- و اینکه چگونه یک "رابطهٔ درمانیِ امن"، با فراهم کردن بستری برای اتصال دوبارهٔ ذهن و بدن، میتواند فرآیندِ روانتنیزدایی و التیام واقعی را ممکن سازد.
این اپیزود سفری است به اعماقِ رابطۀ ذهن و بدن؛ سفری که نشان میدهد رنجی که کلمات نمییابد، بدن را به زبانِ بیماری وامیدارد.
اولین نفر کامنت بزار
محتوایی پیدا نشد
تمامی حقوق این وبسایت متعلق به شنوتو است