توضیحات
تا حالا شده انقدر خسته باشی که حتی حالِ استراحت کردنم نداشته باشی؟یعنی نه از اون خستگیایی که میگی خب، امشب یه خواب درستوحسابی میکنم، فردا اوکی میشم.نه...یه خستگی دیگه رو میگم.اون خستگی که یه مدت طولانیه باهاته.صبح که پا میشی هست.شب که میخوابی هم هست.و بدتر از همه اینه که هرچی بیشتر میخوابی، هرچی بیشتر میخوای استراحت کنی، انگار کمتر حالت جا میاد.من یه مدت فکر میکردم مشکل از منه.فکر میکردم شاید تنبلم.شاید زیادی غر میزنم.شاید استراحت درستو بلد نیستم.ولی بعداً فهمیدم نه...خیلی از ما یه درد مشترک داریم.ما انقدر به دویدن عادت کردیم که دیگه وایسادن یادمون رفته.انگار اگه یه لحظه ترمز کنیم، همهچی میریزه بهم. انگار سکون یعنی باختن. انگار اگه یه کم سرعتت بیاد پایین، زندگی ازت سبقت میگیره و دیگه هیچوقت نمیرسی. برای همینم حتی وقتی له شدیم، باز خودمون رو هل میدیم جلو. باز یه کار دیگه، باز یه پیام دیگه، باز یه برنامه دیگه. و کمکم اونقدر توی این دویدن گیر میکنیم که یادمون میره اصلاً چرا راه افتاده بودیم.یه چیز عجیبی توی ما آدما هست.وقتی زندگیمون از کنترل میزنه بیرون، عجیب اینه که به جای اینکه وایستیم، به جای اینکه یه لحظه نفس بکشیم و ببینیم اصلاً چی داره سرمون میاد، بیشتر میدویم؛ انگار با دویدن میخوایم از آشفتگی فرار کنیم، انگار هرچی سرعتمون بیشتر بشه، درد کمتر حس میشه، انگار میتونیم با خستهتر کردن خودمون، صدای ترس و بیقراری رو توی سرمون خفه کنیم.انگار میخوایم با دویدن، زندگی رو له کنیم.انگار میخوایم ازش انتقام بگیریم.منم دقیقاً همین کارو میکردم.چون یه حس لعنتی همیشه همراهم بود.اینکه باید با سرعت برم جلو.اینکه باید بیشتر کار کنم.باید بیشتر تلاش کنم.باید بیشتر برسم.و میدونی مشکلش کجاست؟این مسابقه اصلاً خط پایان نداره.ما میرسیم، ولی بازم حس میکنیم نرسیدیم.من اردشیرم...و اینجا رادیو فهمه.