فرخی یزدی — آدمهایی که برای امنیت حقیقت را میدوزند، شاید زنده بمانند اما هرگز بزرگ نمیشوند
وقتی سیستمی نتواند قلم یک متفکر را بخرد، فیزیک دهانش را نابود میکند.
با نخ و سوزن لبهایش را دوختند. در سلول با زغال روی دیوار شعر نوشت تا مردم شورش کردند. به تهران آمد، روزنامهی طوفان را راه انداخت — پانزده بار توقیف شد، هر بار با نامی دیگر برگشت. به مجلس رفت و یکتنه در برابر دربار ایستاد. با وعدهی دروغ به ایران برگشت و در زندان قصر افتاد. شب ۲۴ مهر ۱۳۱۸، پزشک احمدی با آمپول هوا واردِ سلولش شد. فرخی در تنهایی مطلق جان داد. مزارش تا امروز نامعلوم است. اما کلماتش ماندند.
در اپیزود شانزدهم کافئین، با مردی روبرو میشی که دهانِ دوخته را مدال افتخار میدانست. دو درس که امروز توی بیزنس و زندگیت کار میکنن:
لبهای ذهنت را با مصلحتهای کوچک نَدوز — اون لحظهای که برای حفظ قرارداد، فساد سیستماتیک را تایید میکنی، داری با دست خودت آمپول بیهویتی را به رگ برند شخصیت تزریق میکنی.
قدرتت به کلماتی است که جرأت بیانشان را داری — برندت با چاپلوسی ساخته نمیشه؛ با اون لحظاتی ساخته میشه که به بهای از دست دادن منافع کوتاهمدت، پای حرف حق ایستادی.
الان توی مسیر حرفهایت، لبهایت را دوختهای یا مثل فرخی، حتی در محاصره هم تحلیل مستقل داری؟
جواب رو توی اپیزود شانزدهم پیدا میکنی.
اولین نفر کامنت بزار
تمامی حقوق این وبسایت متعلق به شنوتو است