قسمتی از کلیپ"روح های محافظ"
گرد و غبار که نشست، سکوت سنگینی روی آوار خیمه زد، اما این همهی ماجرا نبود. از میان شکافِ بتنهای سرد و تیرآهنهای تابخورده، چیزی فراتر از نفسهای خاکی برمیخاست. ناگهان، زمین سبک شد. روحهای کوچکی را دیدم که شبیه به قاصدکهای نورانی، خود را از بندِ سنگینیِ آجرها رها میکردند. آنها دیگر نه دردِ زخم را میفهمیدند و نه هراسِ لرزشِ مدام را.
انگار زنگ تفریحی ابدی نواخته شده بود؛ اما اینبار نه در حیاط محدودِ مدرسه، بلکه در بیکرانگیِ شفافِ آسمانِ میناب. آنها با پیراهنهایی از جنس آفتاب، از فرازِ نخلهای خسته گذشتند و بالدربالِ نسیم، در پهنهی آبیِ رویاها به پرواز درآمدند. صدای خندههایشان، دیگر با دیوارهای سنگی محصور نمیشد؛ حالا این موسیقیِ ملایمِ کائنات بود که آوازِ رهاییشان را به گوش ستارههای دوردست میرساند.
هر روح، شبیه به جرقهای از نور، بر پیشانیِ سیاه شب نشست تا از آن بالا، نگهبانِ خوابِ رفقایشان باشند. آنها نرفتهاند؛ تنها پیلهی خاکی را شکسته و به وسعتِ ماه رسیدهاند. حالا هر بار که باد در شاخههای انبه میپیچد، این ردِ پرواز آنهاست که زمزمه میکند: ما به جایی رسیدهایم که دیگر هیچ دیواری فرو نمیریزد. از این پس، ما در قلبِ هر واژهای که میخوانید و هر درسی که مشق میکنید، زنده هستیم. برخیزید و مدرسهی ما را رو به خورشید بنا کنید.
✒️🎙مهرسامحمودسلطانی
🎵موسیقی:سیدحجت موسوی
🎞تدوین:امیرمهدی خوش خو
#مدرسه_میناب
#جنگ_رمضان
#مادران_میناب
#پدران_میناب
اولین نفر کامنت بزار
تمامی حقوق این وبسایت متعلق به شنوتو است