«متن کامل داستان در انتهای توضیحات قرار دارد»
در این اپیزود از پادکست، شنونده داستان کوتاه و مفهومی "فانوس قدیمی" خواهید بود. این محتوا با بهرهگیری از هوش مصنوعی و با لهجه استاندارد نیتیو تولید شده است.
ویژگیهای این اپیزود:
تقویت مهارت شنیداری ، تلفظ دقیق و شفاف کلمات، مناسب برای زبانآموزان و علاقهمندان به داستان
Story script:
An old lantern.. hung from a tree.
It was a cold and dark night.
The lantern was sad. "I am so lonely in the dark," he sighed.
Suddenly a small firefly landed on him.
"Why are you sad.. Mr. Lantern?" the firefly asked.
The lantern said: "I want to see the Sun. The Sun is bright and golden. I am tired of the dark night."
The firefly smiled. "But the Sun never sees the stars. And if you go who will help the lost animals?"
The lantern looked down.
He saw a small kitten sleeping under his
warm light.
یک فانوس قدیمی از درختی آویزان بود. شب سرد و تاریکی بود. فانوس غمگین بود. او آهی کشید و گفت: «من در تاریکی خیلی تنها هستم.» ناگهان، یک کرمشبتاب کوچک روی او نشست.کرمشبتاب پرسید: «آقای فانوس، چرا غمگینی؟»فانوس گفت: «من میخواهم خورشید را ببینم. خورشید درخشان و طلایی است. من از شب تاریک خسته شدهام.»کرمشبتاب لبخند زد: «اما خورشید هیچوقت ستارهها را نمیبیند. و اگر تو بروی، چه کسی به حیوانات گمشده کمک میکند؟»فانوس به پایین نگاه کرد.او بچه گربه کوچکی را دید کهزیر نور گرمش خوابیده بود. او احساس شادی کرد.فانوس گفت: «من هیچوقت خورشید را نخواهم دید،اما برای این بچه گربه، من خورشیدهستم
اولین نفر کامنت بزار
محتوایی پیدا نشد
تمامی حقوق این وبسایت متعلق به شنوتو است