فردای آتش بس، رسیدم جلوی خانهمان در را باز کردم. مثل دفعه های دیگر چشمم به جای منفجر شدن نارنجک جلوی پاگرد افتاد. دیدم من «وطنکرده» همین جام و ترجیح میدهم جلوی نردههای همین راهپله جان بدهم. صدایی ار سر کوچه میخواند:«عزیزترین سوغاتیه، غبار پیراهن تو/عمر دوباره منه، دیدن و بوییدن تو.»
اولین نفر کامنت بزار
تمامی حقوق این وبسایت متعلق به شنوتو است