قصه ی ناتمام با یاد مادرم
وقتی زیباترین وباهوش ترین دختر مادر بزرگ از دیفتری خفه می شود ومیمیرد مادربزرگ به این فکر می افتد که دختر بزرگترش را شوهردهد، دختری لاغر، کم خون و سربه هوا،اوبه غیرازرقصیدن وتنبک زدن وغش غش خندیدن که خانه را پُر از شادی می کند چیزی نیاموخته ویا نمی خواسته است بیاموزدوشایدمادربزرگ بخاطرهمین اوراشوهرمیدهد تا کُنترلی که می خواسته بر او داشته باشد رابدست گیرد ،آنهم توسط مردی عبوس وسخت گیرکه نتیجه اش بعدها ازاوزنی خسته وبی اراده می سازد.
درمُبل نشسته بود وبه تاریکی جلوی خود نگاه می کردوسعی می کرد چیزی در تاریکی ببیند ویا صدایی آشنا بشنود، که نبود ویابوده واونمی توانسته ببیند ویا بشنود ، به یاد دو درخت بُلندکاج افتاد که آنقدربُلندبودن که شاخه های سبزآنها، توده ای محوشده درآبی آسمان بودن ، از پائین ،و صدای کبوترها را شنیدکه دربالای اتاقکی در زیر قوسی آبی رنگ چرخ می زدندویکی ازآنها با بالهای بازوسری بالا گرفته وسینه ای به جلو،بدنبال کبوتر سفید رنگی کرده وآنچنان بغُو بغُو میکند که حتماً صدایش از دالال تاریک وبلندبه هشتی وبعد ازآن به درِب چوبی بزرگ که تا اوبه یاد داشت هرگزبسته نبوده،وبعد به کوچه ای پُراز خاکی می رسیده که هربعدازظهر مردی با شلوار سیاه، تا زده تا زانو بادوسطلِ بزرگ در دستهایش که سنگینی آنها شانه های اوراپائین کشیده بودند به روی خاکهای کف آن آب می پاشیده وبُوی خاک .
به یاد دو باغچه ی بزرگی افتاد که پُرازگلهای لاله عباسی ، رُزِقرمزوزردی بودن که همه ی خانه ی بزرگ آنها را صبح ها، پُراز عطر خود می کردن، به یاد رز بُلندی افتاد که در مستطیلی فلزی مهارشده بودتا نیفتد وغُنچه های کوچک آن که دربینِ برگهای سبزدرحالِ شگفتن بودن آسیبی نبینند، به یاد درخت اناری افتاد در باغچه ی دومی که قبل از پائیز گلهای قرمز آن درمیان سبزی آن انگار که چراغهای کوچکی بودن درمیان انبوهی از برگهای سبزو به یادِ نیلوفرآبی رنگی افتاد باخطهای سفید که به تنه ی زُمخت یکی از درختهای کاج پیچیده شده بود وآنقدر بالا رفته بود که دست ما بچه ها که هیچ،دست ِ بلندترین مرد محله ی ما که درخرابه ای دراتاقکی که دیوارهایش از دل
اولین نفر کامنت بزار
داستانهای کوتاه از مصطفی شکرانی
تمامی حقوق این وبسایت متعلق به شنوتو است