آن روز، یکی از همان صبحهایی بود که اصفهان انگار تصمیم میگیرد خودش را دوباره به یاد آدم بیاورد؛ صبحی که نه فقط هوا، که دلِ آدم هم تازه میشود.پارسا اما، در میان این همه زیبایی، ایستاده بود بیآنکه بتواند با تمام آن زیبایی زندگی کند.او حالا سالهای ابتدایی دهه چهارم زندگیاش را پشت سر میگذاشت؛ سالهایی که برای بسیاری، زمانِ شروع است، اما برای او، چیزی شبیه یک مسیر طولانیِ بیوقفه بود؛ مسیری که بیشتر شبیه دویدن بود تا راه رفتن..
اولین نفر کامنت بزار
تمامی حقوق این وبسایت متعلق به شنوتو است