شهری را تصور کنید که انگار دنیا در آن به آخر خط رسیده است. این شهر اسمی ندارد. مشخص نیست در چه کشوری یا حتی سیارهای قرار دارد. آبوهوای این شهر رو به نابودی است. هیچ گلی در آن نمیروید. معلوم نیست چه سالی است. گویی تاریخ و زمان دیگر در آنجا معنا و جایگاهی ندارند. در این شهر که افسردگی و رخوت و ناامیدی موج میزند، خودکشی و مرگ تنها هدف و آرزوی انسانهاست. در این شهر بهترین و موفقترین کسبوکار متعلق است به «مغازه خودکشی». مغازهای که خانوادهی تواچ آن را مدیریت میکنند؛ متشکل از آقای تواچ و همسرش، دو فرزند پسر و یک دختر. شعار مغازهی آنها این جمله است: «آیا در زندگی شکست خوردهاید؟ لااقل در مرگتان موفق باشید». درضمن، این مغازه تنها مغازهای است که هنگام عزاداریها باز است.
آنها بهترین، کارآمدترین و ظریفترین ابزارها را برای خودکشی دارند. ابزارهای آنها ردخور ندارند. آدمها به مغازهی آنها پا میگذارند و ازشان درخواست میکنند ابزاری راستِ کار آنها بهشان بدهند. خانوادهی تواچ از اینکه اینقدر مشتریمدار هستند و مشتریها را به هدفشان میرسانند خوشحالاند. خانم و آقای تواچ آنقدر کارشان را دوست داشته و دارند که نام فرزندانشان را از روی شخصیتهای معروفی برداشتند که خودکشی کردند. کسبوکار آنها با رونق طی میشود تااینکه کمکم آلن، فرزند کوچک خانواده، خلاف مسیر خانواده پیش میرود و راه جدیدی برای زندگی پیدا میکند. او زندگی را دوست دارد و میانهی خوبی با خودکشی و مرگ ندارد. داستان در طول چندسال روایت میشود و در این سالها شخصیتها بزرگتر میشوند.
اولین نفر کامنت بزار
تمامی حقوق این وبسایت متعلق به شنوتو است