Mosafer
shenoto podcaster

مسافر

راستش اتفاق تازه‌ای نیست! فقط قرار شده این‌جا گاهی چیزکی را از رو بخوانم! از لا به لای کاغذ پاره‌های خودم و کتاب‌های دیگران. کمی حرفِ در حال سر ریز شدن است و بس! از این‌جا به بعدش حکایت گوش شماست!

آلبوم‌ها (16)

سکوت بهار

سکوت بهار


▫️شماره‌ی هفدهم | سکوت بهار ‌ (فروردین 99) ‌ ‌ اینطور که نمی‌شود! من یا باید تقویم را باور کنم یا این زمهریر زندگی را! هی چشم تنگ می‌کنم، هی حواسم را جمع می‌کنم دورترها را نگاه می‌کنم خبری از بهار نیست! یا من یک مرگم شده یا هیچ چیز ...

0

17

6 روز پیش

تا دوباره عید دیدنی شود

تا دوباره عید دیدنی شود


شماره‌ی پانزدهم | تا دوباره عید دیدنی شود اگر بنا باشد برایت سیاهه بنویسم که چه ها گذشت چشمت سیاهی خواهد رفت! خودت می دانی اما ببین اینکه مرگ پشت درِ خانه خوابیده باشد یک چیز است و اینکه زندگی دیگر اغوا کننده نباشد هزار چیز. حالا که ...

1

103

2 هفته پیش

شوم همچون لبخند حماقت

شوم همچون لبخند حماقت


شماره‌ی پانزدهم | سوگواران حماقت ما زندگی کردن را فدای زنده ماندن کردیم! مرز میان صبور ماندن و مجبور شدن را برداشتیم و لای خبرهای بد به انتظار آرامش نشستیم! ما آونگی شدیم میان شوخیِ دردناک روزگار و حماقت آنهایی که تنها چیزی که ب ...

0

19

3 هفته پیش

یادبودی برای بودن

یادبودی برای بودن


شماره‌ی چهاردهم | یادبودی برای بودن ما زندگی رو هر روز می‌کشیم که زنده بمونیم! ما اسیر درای بسته‌ای می‌شیم که برای بازکردنشون، دست به خیلی کارا میزنیم، عاقبتم پشت همون درای بسته از یاد زندگی میریم.... راستش رو بخوای این زندگی خی ...

0

23

1 ماه پیش

جغرافیای نماندن

جغرافیای نماندن


آدم همیشه فکر می‌کند یک «آن جای دیگری» هست که لابد حالش آنجا بهتر می‌شود! خودش را بر می‌دارد می‌برد وسط نقشه‌ی جغرافیا با کوله‌باری سنگین از خاطره‌ها و امیدها به شوق آنکه آسمان هر کجا همین رنگ نباشد! راستش آدمیزاد موجود عجیب که نه، موجو ...

1

30

1 ماه پیش

لمسِ یک هیچ

لمسِ یک هیچ


شماره‌ی دوازدهم | لمسِ یک هیچ ما جایی میان امید و حسرت خانه‌ای ساختیم که از قضا نه راحت بود و نه دوست داشتنی! تا کار از کار نگذشته بگذار برایت بگویم که دلتنگی سهم آدم‌هایست که هنوز ماتِ بی‌خیالی نشده‌اند! دلتنگی چیز خطرناکیست، آدم را ...

0

30

2 ماه پیش

دویدن بدون خط پایان

دویدن بدون خط پایان


شماره‌ی یازدهم | دویدن بدون خط پایان آقا سید من خبر ندارم سگ دو زدن شغل حساب میشه یا نه ولی اگه بشه خودت خبر داری من هفته‌ای خیلی ساعت کار می‌کنم.... اونم با اضافه کاری. اصلن فکر کنم زندگی کردن شده حقوق تشویقی. از همونا که هیچ وقت ...

0

26

2 ماه پیش

شبی که صبح نشد

شبی که صبح نشد


در غیبت خورشید، ما مجبوریم که طولانی‌ترین شب‌هایمان را جشن بگیریم! ما تولد و مرگمان یکی‌ست، آن وقت تولد خورشید را بهانه می‌کنیم و از ترس تنهایی کنار هم می‌نشینیم و به سحر کلام سعدی دعا می‌کنیم که: هنوز با همه دردم امید درمانست که آخ ...

0

97

3 ماه پیش

کاش پاییز فقط یک فصل از تقویم بود

کاش پاییز فقط یک فصل از تقویم بود


شماره‌ی هشتم | کاش پاییز فقط یک فصل از تقویم بود. من هی برای خودم گفتم حالم خوب است و هی در انعکاس صدایم یکی گفت: اما تو باور نکن! امسال بوی باروت و خون نگذاشت لذت بوی باران را ببرم. راستش پاییز حتا اگر خودش هم نخواهد فصل غم انگیزی ...

0

66

4 ماه پیش

خاطرت را می‌خواستم نه خاطره‌ات را...

خاطرت را می‌خواستم نه خاطره‌ات را...


شماره‌ی هفتم | خاطرت را می‌خواستم نه خاطره‌ات را... حکایت عجیبی است که مرور خاطره‌ها بیشتر به وجدت می‌آورند تا خودِ آن‌هایی که خاطره‌ساز بوده‌اند! همین می‌شود که آدمیزاد کم کم یاد می‌گیرد آرزوهایش را هم تنگ خاطراتش به خورد خودش ...

3

104

5 ماه پیش