Mirror
shenoto podcaster

رمان آینه

وقتی سکوت محض به فضا حاکم شد، دیگه راهی نداشتم. چشمامو بالاخره باز کردم. دوباره همونجا بود... همون لبخند مسخره به لبش! دستاش رو آورد بیرون و حاشیه آینه رو گرفت... آروم خم شد جلو...برای اولین بار بیرون از اون دنیای سوخته میدیدمش... رمان آینه نویسنده و گوینده: ضاد فصل اول تباهی