12__کافه بزرگسالی__ناشیانه ها

در حال بارگذاری پخش کننده ...

کافه بزرگسالی

این مجموعه صوتی 4 بار پسندیده شده
سر بعضی چیزها را نباید باز کرد ...

مثل سر کیسه ی تخمه ... چون نمی توانی تشخیص دهی، کی باید از آن دست بکشی؟

سر شوخی

سر دعوا

سر درد دل

سر شیدایی

و چه بسیار، از این سرها

.

.

.

+ متوجه هستی همه ی پتو رو کشیدی دور خودت ؟ می شه به من هم پتو بدی؟

- نخیر ... ، شما برو موفقیتت رو تنهایی جشن بگیر،... تا صبح که لرزیدی می فهمی «تنهایی برنده شدن، عجب شکست سنگینی ه»

.

.

.

پ . ن : بعد از ده دقیقه که دیدم نمی شه مصالحه کرد، رفتم یه پتو دیگه آوردم ... اما به هر حال، پیام این صحنه ضایع نشد،... « برنده شدن یک کار دسته جمعی ه» ، اگه به تنهایی همه ی منافع رو کسب کردی، بالاخره یه روزی ، یه شبی، یه جایی، باید بدون پتو بخوابی ...

.

.

.

+ چی آوردی برایم، پیشکش ؟

- عشق ... عشق آدم به آدم

+ شما آدم باش، بذار منم آدم بمونم، ... در همین حد ، رابطمون عالی می شه ،،، حالا عشقت ...، پیشکش ...

.

.

.

+ خیلی کنجکاوم ، بدونم چه مزه ای ه؟

- خوب چرا ازش نمی چشی؟

+ چون توی ذهنم ازش یه مزه ی ایده آل ساختم و وقتی بچشمش، مزه ی واقعیش رو می فهمم ، اون وقت دیگه نمی تونم عاشقش باشم ، هرچقدر هم که خوب باشه

.

.

.

من به مردهایی که حداقل یک زن عزیز و محترم، در زندگیشان نبوده است، اعتماد ندارم

من زنانی را که حداقل یک مرد عزیز و محترم، در زندگیشان نبوده است ، دوست ندارم

من از کسانی که نمی توانند احترامی قائل شوند، حتی برای یک نفر، دوست بدارند، حتی یک نفر را، زیبایی های درون انسان را ببینند ، حتی یک انسان، ... من از اینها ، گریزانم

.

.

.

سرانجام آن لبخند مرا درگیر داستانی خواهد کرد،

آن نگاه که اینگونه با وسواس، طراحی و انتخاب شده است تا در لحظه مناسب به چشمانم بنگرد ، خیره شود ، مبهوتم کند ، به اعماق وجودم رسوخ کند و در لحظه ای مناسبتر، از من باز ستانده شود ، همچون شرابی کهنه، که مزه مزه می شود ، به لبهایم چشانده و دریغ شود تا درعطش و کامیابی غوطه ورم کند، آن مهربانی ها و توجه مستمری که هیچ گاه به نظر نمی رسد پایانی داشته باشند و البته، همه شان در زیر سایه آن لبخند، سرانجام مرا درگیر داستانی خواهند کرد تا گرمای مطبوع این رابطه را به عشقی تفته و سوزان برساند، هر دوی ما می دانیم آن گاه که پای عشق در میان باشد، انجام و سرانجام کارها، به گونه ای دگر خواهد بود.

عشق، همه چیز را شدت می بخشد، اندازه آن را بیشتر می کند و طعم های لطیف را به مزه هایی تند و پرحرارت بدل می سازد، کلمه دل را به دایره لغاتمان می افزاید، کلمه ای که منطقش، "نمی دانم چرا؟" است و چاره اش، امیدواری در بیچارگیست ، آنگاه به جای اینکه هوایِ یک دوست به سرمان بزند، دلتنگش می شویم، جای آنکه به او محبت کنیم، همه چیز را فدایش می کنیم، لاجرم روزی، به جای آزرده شدن نیز، دل آزرده می شویم، دلگیر می شویم ، دلزده می شویم، دل مرده می شویم و پای نگرانی، به زندگیمان باز می شود، نگرانی مانند سوراخی در کشتی، کم کم دریا، تلخی و شوریش را به درونمان می کشد، تلخمان می کند، شورمان می کند، سنگینمان می کند، توان حرکت را از ما می دزدد و سرانجام، غرقمان می کند ، معمولا عشق پایان دارد و پایان آن خوشایند نخواهد بود، خواه انتخابش کرده باشی، خواه درگیرش شده باشی.

من نمی دانم طاقت لحظه های دلتنگی را دارم یا نه ؟ من نمی دانم طاقت دلشوره ها را دارم یا نه ؟ نمی دانم، آیا می خواهم این حرارت مطبوع بینمان شعله ور شود یا نه ؟ نمی دانم پس از طوفان، از من چه بر جای خواهد ماند ؟ ... پس آرزو می کنم که ای کاش دیگر، در هر درود و بدرودی، مرا اینگونه خوب و گرم، در آغوش نکشی و آرزو می کنم که ای کاش دیگر، دستم را آنگونه معنادار، بیشتر از دیگران نفشاری و آرزو می کنم که ای کاش دیگر، آنقدر ماهرانه نگاهم نکنی

می دانم، میدانی که با تمامی وجودم می خواهم، اما مراقبم باش تا دل به تو نبندم، تا شیفته و شیدا نشوم، تا عاشقت نشوم، مراقبم باش، هر چند ایمان دارم با این همه احتیاط، سرانجام آن لبخند مرا درگیر داستانی خواهد کرد.

.

.

.

بزرگ شدن، فهمیدن نشانه هاست

وقتی پنج ساله هستید و می دانید گلودرد و سرفه و روپوش سفید، نهایتا به زدن آمپول ختم می شود

وقتی پانزده ساله هستید و می دانید مادر گریان و پدر مستاصل، یعنی از جایزه ی کارنامه، خبری نیست

وقتی بیست و پنج ساله هستید و می دانید سکوتهای پشت تلفن، یعنی باید برایش آرزوی خوشبختی کنی

وقتی سی و پنج ساله هستید و می دانید قبل از زدن حرفهای جدی، باید دستمال کاغذی را کنار دستتان بگذارید

بزرگ شدن ، همین هاست، ... که نیازی نباشد همه ی جوک را بشنوی

.

.

.

بچگی کردن، با بچه بازی در آوردن، زمین تا آسمان فرق دارد ، همان گونه که داشتن شعور، ربطی به سطح سواد و تحصیلات آدم ها ندارد، آدم بزرگ بودن هم، ربطی به سن و سال ندارد

.

.

.

آدم توی سن ما، هر چی که باید یاد بگیره رو، دیگه گرفته

با هر کی که باید شاد بشه، تاحالا شده و از هرکی ممکنه دلش ازش بگیره، دیگه گرفته

دنیا هر چی خواسته بهمون داده و هر چی نخواسته رو ازمون، دیگه گرفته

خمیرمون توی تنور روزگار، هر شکلی رو که باید می گرفت، دیگه گرفته

دیگه وقتشه ما روی دنیا تاثیری بذاریم، روحمون از دنیا، هر تاثیری رو باید می گرفت ... دیگه گرفته

.

.

.

نویسنده: مسعودحیدریان







برچسب های این مجموعه صوتی


نظرات کاربران درباره این مجموعه صوتی


کاربر مهمان
    هیچ نظری تاکنون ثبت نشده است.