09__کافه بزرگسالی__کراش

در حال بارگذاری پخش کننده ...

کافه بزرگسالی

این مجموعه صوتی 5 بار پسندیده شده
هر کس نداند، خودمان که خوب می دانیم چند بار در دستان نوازشگری، بی میل و رغبت، رفته ایم، ....

هر کس نداند، خودمان که خوب می دانیم چند بار در بسترمان خوابیده ایم و حس کرده ایم، اینجا، جای ما نیست ...

هر کس نداند، خودمان که خوب می دانیم چگونه می شود به یک آدم غریبه گفت : شب بخیر عزیزم ،،، او را بوسید و کنارش دراز کشید و تا ساعتها ، نخوابید ...

کسی نمی داند ، اما ما بارها در ذهنمان ، چمدانمان را بسته ایم و از خانه ای که با ما غریبه شده، فرار کرده ایم، فقط، آدمکی را جا گذاشته ایم تا صبح ها به جای ما از خواب برخیزد و در حین خوردن صبحانه، به آن یکی غریبه بگوید : صبح بخیر عزیزم!



.

.

.

اگه سرت توی حساب کتاب باشد ، به موقع، چمدانهات را می بندی و قبل از اینکه جای لگد بدرقه ی کسی، پشت شلوارت حک شود، خانه را ترک می کنی ... اگر به درجات فرزانگیِ بزرگسالی رسیده باشی، چمدانهایت را اصلا باز نمی کنی و همیشه می گذاری دم در، آماده باشند

.

.

.

معلم زبانمان، وارد کلاس شد، صندلی را برداشت و با تمام توان به دیوار کوبید، صندلی ، صدای گوش خراشی داد و شکست ،،، معلم مان ، برگشت و به چشمان ما خیره ماند، سکوت و بهت، کلاس را در بر گرفت ... چند ثانیه ی سنگین گذشت تا معلم لب از لب گشود و گفت: « کراش !!! ... شکستن با صدای بلند ! ... معنیش این می شه، کراش: شکستن، با صدای بلند» ... این را گفت و رفت نشست پشت میزش، سرش را پایین انداخت و تا آخر زنگ، هیچی نگفت ،،، صدای ما هم در نیامد

.

.

.

پشت دیوار کارگاه، دو سه روزی بود که سگ مادر و فرزندش، بیتوته کرده بودند و ما از دور، برایشان غذا می ریختیم، یک روز تصمیم گرفتم بروم جلوتر و در حین غذا دادن به حیوان، کمی هم ناز و نوازشش کنم ، جلو که رفتم، دیدم توله اش مدتهاست مرده و تقریبا بدنش چروکیده شده دیگر ... مادر بیچاره، هر جا می رفته، توله ی مرده را نیز با خود جابجا می کرده، ... گویا هنوز مرگ کودکش را باور نداشت... دست به سمت توله بردم و با احتیاط ، آن را در دست گرفتم، مادر، بهت زده نگاهم می کرد ،،، راه افتادم، سگ مادر هم به دنبالم آمد ، شاید امیدوار بود که قرار است اتفاقی خاص بیافتد و توله اش بهبود یابد، رفتم کمی جلوتر تا به خاکی ای با خاک نرم رسیدم، توله را کناری گذاشتم و با دست، چاله ای کندم، توله ی مرده را درونش قرار دادم و روی آن خاک ریختم، روی خاکها را مرتب کردم، در تمام مدت ، مادر توله مرده ، نشسته بود کنار گودال و فقط نگاه می کرد، توی چشمهایش خیره شدم ، گفتم غصه نخور، می گذره و دستی به سر و گوش حیوان داغدار کشیدم و رفتم، کمی جلو رفته بودم که ناگهان صدای زوزه ی دلخراشی رو از پشت سرم شنیدم، انقدر بلند که انگار چیزی افتاده بود روی حیوان و خورد ش کرده بود، دوان دوان برگشتم ببینم چه شده، که دیدم، سگ از آنجا رفته است ...

.

.

.

با دوست روانکاوم گپ می زدم ، می گفت نوعی درمان وجود دارد برای کسانی که علت بیماریشان را در لایه های زیرین روانشان، پنهان می کنند، در این درمان، به وسیله جلسات واکاوی و یا حتی به وسیله دارو ، سطح بیماری را به مرحله پیشرفته تر و بدخیم تری می برند تا تمام نشانه های بیماری، خود را بروز دهد و مقاومت در برابر پنهان سازی بیماری، شکسته شود، آنگاه ، درمان را شروع می کنند، ... پرسیدم از کجا می فهمید چه زمانی این آزار و شکنجه را باید به پایان برید و وقت درمان شده است؟ ... گفت جایی هست که در آن نقطه، بیمار می شکند، به گریه می افتد، دست از انکار بر می دارد، ناگهان برانگیخته می شود، فریاد می کشد، ... آن وقت، وقتش است ...

.

.

.

توله ی مرده را با خود جابجا کردن، نپذیرفتن درد، ما را بهبود نخواهد بخشید ... جایی، وقتی که وقتش است ، باید ایستاد و فریاد کشید، جانسوز، جانکاه، از دردی که مدت ها در دل نهان کردیم، از رنجی که فرسودمان، ... و بعد، راهمان را باید بکشیم برویم به هر جا که قرار است ... بگذار زمان بگذرد ... چند وقت بعد ، معلم زبانمان از مدرسه مان رفت و در جای دیگری به تدریس مشغول شد، ... چند وقت بعد یک سگ مادر را دیدم با دو توله اش، اطراف آن خاکی، با آن خاک نرم اش که به نظرم همان سگ مادر بود، ... چند وقت بعد، دوست روانکاوم هنوز مشغول به همان درمان بود ...

اسمش «کراش» است ... شکستن با صدای بلند ... هیچ شرمساری ای هم ندارد

.

.

.

نویسنده: مسعود حیدریان

برچسب های این مجموعه صوتی


نظرات کاربران درباره این مجموعه صوتی


کاربر مهمان