06__کافه بزرگسالی__من_سگ_مش_باقر_هستم

در حال بارگذاری پخش کننده ...

کافه بزرگسالی

این مجموعه صوتی 6 بار پسندیده شده
1. گرگی از کنار مزرعه ای می گذشت ، سگی را دید که به خوردن علف مشغول است. از او پرسید تو که هستی ؟

سگ سرش را بالا گرفت و با غرور گفت : "من سگ مش باقر هستم!"

گرگ گفت : چرا علف می خوری ؟

سگ کمی خجل شد و گفت : مش باقر به من غذا نمی دهد

گرگ گفت : چرا در خانه مش باقر نیستی ؟

سگ شرمسار تر شد، سرش را پایین انداخت و گفت : او مرا در خانه اش ، راه نمی دهد، شبها در این مزرعه ی بی صاحب می خوابم

گرگ نگاهی به سگ انداخت و گفت : پس دیگر چرا سگ مش باقر!!؟ همین علف را باز هم بخور ، در همین مزرعه باز هم بخواب ، سرت را بالا بگیر و سگ خودت باش

.

.

.

2. شبی در دهی بساط جشن و پایکوبی بود، شاعری به آنجا رسید و از اهالی، جویای حال شد، گفتند : زنِ خان، پسری به دنیا آورده، جشن از آن بابت است، پس شاعر خود را به خان رساند و اجازه خواست تا شعری بخواند ، خان رخصت داد ، شاعر، شعری در مدح خان گفت و از کمال و جلال و جبروتش سرود ، از مهر و بخشندگیِ خان گفت ، از مردی و شجاعتش گفت و دست آخر، برای پسر خان هم بسیار دعا کرد.

خان گفت : آنچه سرودی ، بسیار شادم کرد، از آن چه دارم،7 اسب ، بر پشت هر کدامشان، کیسه ای زر، از آنِ تو باد.

صبح اول وقت، شاد و خندان، شاعر به سرای خان رفت و طلب اسب و زر کرد ، نگهبانان، او را کتک مفصلی زدند و سرش را شکستند ...، شاعر با سر و کله خونین ، خود را به خان رساند و گفت چرا اسب ها و کیسه های زر را به من نمی دهی؟

خان گفت : کدام کیسه ؟ کدام اسب ؟

شاعر گفت : همانها که دیشب در جشن، به من قولش را دادی

خان گفت : تو دیشب چیزی گفتی که من خوشم آمد ، من هم به تلافی ، چیزی گفتم که تو خوشت بیاید ... الان "بیحسابیم!"

.

.

.

3. "آن"، ضمیر اشاره به دور است ، جایی یا چیزی که آنچنان در دسترس نیست، جایی که باید مسیری را بپیماییم یا روزگاری را سپری کنیم یا مشقتی را بر دوش کشیم تا بدان دست یابیم ، ... در مقابلش "این"، ضمیر اشاره به نزدیک است، همینجا ، دم دست، حاضر و آماده ، بی هیچ سختی و مرارتی، هیچ کجا لازم نیست که به دنبالش برویم ، کافیست فقط قبولش کنیم و به داشتنش عادت کنیم!

.

.

.

4. همه ما کم و بیش در طلب روابطی هستیم ، مملو از هیجان و مهر و محبت ، که روحمان را آرام کند ، بشود بی دغدغه و نگرانی در آن ، حرفهای خوب بزنیم ، حرفهای بهتر بشنویم ، نوازش کنیم و نوازش شویم ، به آغوش گیریم و در آغوشی کشیده شویم ، جایی که امنیت داشته باشیم و در خلسه ای بی مبالات، غرق شویم ، یک جایی که هر کجای دنیا بد شد ، آنجا خوب بماند ، یا حداقل ، همان که بود ، بماند.

در طلب همین رابطه ، با آدمهایی آشنا می شویم ، محکشان می زنیم ، که اگر "آن" آدم باشد، وه که چه خوشبخت و بختیاریم ، اما نیست جانم! ، نیست ... بیشتر مواقع "آن" که می خواهیم ، نیست و این را بعضی وقتها زود می فهمیم ، بعضی وقتها ، دیرتر... و امان از روزی که می فهمیم و نمی خواهیم باور کنیم که : "این"، "آن" نیست.

انگار کودک بهانه گیرِ نیازتان را به اسباب بازی فروشی برده باشید تا "آن" را بخرد و چون کودک درمیابد که "آن" موجود نیست ، لجباز می شود، بی منطق می شود، گریه سر می دهد ، شیون می کند، پای بر زمین می کوبد ، جیغ می کشد، می گردد دنبال یک چیزی که بیابد و برگزیند ، ... و "این" را میابد ... ناگهان، داستان به کلی عوض می شود ، می گوید من "این" را می خواهم، از اولش هم همین را می خواستم!، من "الان" ...، همین "الان" ، "این" را می خواهم ! هر چه تلاش می کنید راضی نمی شود تا به جای دیگر بروید و چیز دیگری را بیازمایید، ... نع! او قبول نمی کند ، می گویید: "برویم جای دیگر، چیز دیگری را ببینیم، اگر نخواستی ، بر می گردیم همینجا و همین را انتخاب می کنیم"،.... قبول نمی کند، نگران است ، می ترسد ،... می ترسد که هیچ گاه به جای دیگری نروید ، یا در آنجا هم چیزی درخور، نیابید، "آن" را نیابید و او دیگر توانی برای بازگرداندن شما به همین وضعیت کنونی را هم نداشته باشد، پس می گوید :"نع" همین را می خواهم ، اگر داشته باشم اش راضیم، خوشحالم ، خوشبختم، آرامم، قول می دهم چیز دیگری نخواهم و اینگونه است که او، درگیر "این" می شود، ... اینگونه است که شما ، درگیر "این" می شوید ...، درگیر آدمهای دم دستی ، خود را راضی می کنید که حاشیه را به جای متن اصلی قبول کنید، ادای رضایتمندی را در می آورید، شبح شادی را دور خود می رقصانید، سعی می کنید حرفهای خوب بزنید و از او هم حرفهای خوب می شنوید، محبت می کنید و محبت می بینید، اما فقط در شبهای جشن! ، مثل چند لحظه قبل از آن 11 دقیقه، یا دقیقه دهم اش ، شاید ،،، به هر حال قبل و بعدش زیاد مهم نیست ، حرف بی اعتبار و بی پشتوانه ، مثل مُسکن، درد را ساکت می کند ، اما التیامش نمی دهد ، دوام اثرش ، دیری نمی پاید و به زودی دوباره همه ی دردها و شکنجه ها ، کلنجارها و کلافگی ها، از نو شروع خواهد شد. هر لحظه که به یاد بیاورید "چه کسی بوده اید؟" و "از زندگی و روابطتان چه می خواسته اید؟"، اثر این مُسکنهای بی پشتوانه، "دوستت دارم" های توی رختخواب!، "با تو می مانم" های سَرسَری! ، "عاشقت هستم" های بعد از خدمات!، "مال تو هستم" های بی تعلق! ، "مال من هستی" های بی تعهد!، و چه بسیار جملات دیگر از این دست، ... از دست خواهند رفت،... هر بار که به یاد بیاورید این کلمات زیبا ، نه به اعتبار پشتوانه عاطفیشان، بلکه به خاطر "بیحساب!" شدن، به شما گفته می شود ، همه ی دردها، دوباره باز می گردند و آرزو می کنید : که ای کاش، آن صبح شوخ و شنگ فرا نرسد که خوش خوشان بروم و قولی را که در شب جشن شنیده ام، تمنا کنم. تا سرشکسته نشوم ، دلشکسته نشوم ، شرمسار نشوم ، شرمسارِ پایی که روزی، لجبازانه بر زمین کوبیده ام تا "این" را بدست آورم ، شرمسارِ بهایی که برایش پرداخته ام، شرمسارِ قولهایی که بخاطرش داده ام ، که خوشبخت باشم، که راضی باشم، آرام باشم ، شاد باشم ...

پس در تلاشی از سر یاس ، اینبار، "امید" را انتخاب می کنید، "امید به تغییر شرایط" ، "امید به تغییر این آدم و رابطه ای که برگزیده اید" ، امید به اینکه ، یک روزی ، یک جوری (که البته، خودتان هم نمی دانید چه جوری) ، "این"، به ناگاه ، "آن" شود ! ، همان که می خواستید، همان که آرزو داشتید، همان که فکر می کردید لایقش هستید و حاضر می شوید برای حصول این امید، تا سالها منتظر بمانید، شاید تا ابد! ...

ای فغان، که این "امیدواری" ، عجب چیز مزخرفیست ... بهای گزافی را پرداخت خواهید کرد تا بفهمید :"در ازاء هر کس که تا ابد در انتظار است، یک نفر هم وجود دارد که تا ابد نخواهد آمد" و هنگامی که به اندازه کافی، هزینه های "امیدواری" را پرداخت کردید، از آن دست کشیده و راه بعدی را پیش می گیرید ،....

صورت مسیله را پاک می کنید. خواسته هایتان را عوض می کنید ، ارزشهایتان را عوض می کنید و "آن" را در "این" می بینید ، در هر چیزی که دارید...، می گویید : "هر چه که دارم، همان است که می خواستم" و شروع به فریب خود می کنید ، با مهارت و چربدستیِ هر چه تمام ، سعی در فراموشی منظره ای که از خود می شناختید، می کنید، هر روز که جلو آینه می روید کس دیگری غیر از خود را می بینید و یاد می گیرید نام خود را فراموش کنید تا به جای خود ، خواسته ها و آرزوهایتان ، به واسطه دیگران ، خواستها و آرزوهایشان، شناخته شوید و اگر روزی کسی از شما بپرسد :"چه کسی هستید؟"، با افتخار می گویید: من همسرِ فلانی هستم ، پارتنرِ بهمانی هستم، فرزندِ پدرم و مادرم ، پدر یا مادرِ فرزندم، کارمندِ رییسم، عضوِ انجمن، شهروندِ شهر، دوستِ این ، شریکِ آن ، .... "من سگِ مش باقر هستم !"

.

.

.

‫نویسنده: مسعودحیدریان‬‬

برچسب های این مجموعه صوتی


نظرات کاربران درباره این مجموعه صوتی


کاربر مهمان
    هیچ نظری تاکنون ثبت نشده است.