گل فروش
play_arrow

گل فروش این آلبوم بهادار می‌باشد

گل فروش این آلبوم بهادار می‌باشد

1 ماه پیش
keyboard_arrow_down
  • share
  • code
  • play_arrow7
  • thumb_up 1
  • more_vert

داستان کوتاه انتزاعی گل فروش. نویسنده بهنام نجم الدین صبح زود ؛وقتی از در خونه میام بیرون ؛سرمای بهمن ماه میخزه لا به لای وجودم. یقه ی پالتومو بالا میکشم و میبینم اونطرف خیابون به تیر چراغ برق تکیه داده با یه دست گل سرخ صد تایی توی دستش. چشمش که به من میوفته ؛ از خوشحالی جیغ میکشه .دستی براش تکون میدمو به سمتم میدوئه. طبق عادت روزانه ؛ چشامو میبندم تا دسته گل هاشو به صورتم بچسبونه و منو مست از بوی خوششون کنه . منتظرم تا نزدیکم بشه ناگهان آروم به شونم میزنن و میگن:چشاتو باز کن و ببین زندگی چقدر... حرفشو میخوره و صدای دور شدنشو میشنوم. آروم آروم چشامو باز میکنم؛ رو به روم پیرمردی رو میبینم که خیره شده به وسط خیابونی که مردم به دور اون جمع شدن و گلبرگ ها رو از کف زمین جمع میکنن . سرم پر از درد میشه، از شدت ناراحتی بلند بلند سکوت میکنم و چشام دریایی از اشک میشه. درست مثل خانم خونه، که اشک از گوشه چشمش سرازیر شده و منتظر ادامه ماجراست . از روی کاناپه بلند میشم و به سمت گل های پارچه ای کنار قاب عکس خالیش میرم و چند باری فوتشون میکنم تا جان تازه ای بگیرن . از گرد و خاکی که بلند میشه؛سرفه کنان میگه: بگو ببینم بعدش چی شد؟ بهش میگم خانومی! بعدش هیچی..بیخیال.... اما مرموزانه بهم زل میزنه و بعد از مدتی میگه: ای بی شرف.خودم فهمیدم چی شد.طرف دختر بوده که دیگه ادامه ندادی. با چهره در هم فرو رفته ای بر میگرده توی قاب عکس و میگه : لابد الان میخوای بگی نه،اون پسره و شروع کنی به ماست مالی کردن ! اصلا میشه یه مدتی داستان ننویسی؟ خیلی داری بد پیش میری. به خانوم خونه میگم :هنوز داستان رو ننوشتم، فقط داشتم از تخیلاتم برای آغاز داستانی زیبا حرف میزدم. - پس اسم دختره «زیبا»ست. - خانوم خونه ، عزیزم ، اون دختر نیست. - پس بگو عاقبت اون پسره چی شد؟ - پسر هم نیست. - چقدر کسل کننده ،میشه بگی در تخیلات شما، چی هستن ایشون؟ - ترنسی که گلفروش بود. -ای لعنتی. تو با هویت دخترونه اش قصه رو گفتی! - چرا همش دنبال نر و ماده کردن هستی؟ -اصلا حق با شما؛ نمیتونم ترنس ها رو درست معرفی کنم. میفهمی که چی میگم؟! - خب فقط از یک بُعدِ جنسیش بنویس. مثلا دختر بالرین سمنانی چطوره؟ -نه نه؛مگه دیوونم که صلحو به جنگ تبدیل کنم. -اصلا اگه وجودم متشنجت میکنه ؛خیلیم خوشحال میشم توی مغز شلوغت با این آدمای عجیب نباشم. من فقط غمگین بهش نگاه میکنم و توی دلم میگم: خیلی وقته از مغزم کوچ کردی به دلم. -چی گفتی؟???? -غلط کردم بابا .هیچی.... -شنیدم که گفتی.. -شب بخیر.

: شهرزاد فضیلت، بهنام نجم الدین، شهرزاد فضیلت، بهنام نجم الدین
…