خاطرات دایی کمال
play_arrow

خاطرات دایی کمال این آلبوم بهادار می‌باشد

خاطرات دایی کمال این آلبوم بهادار می‌باشد

4 سال پیش
keyboard_arrow_down
  • share
  • code
  • play_arrow601
  • thumb_up 13
  • more_vert

اسمش خدا کرم بود.خودش هم نمی دانست که چرا از وقتی به آبادان آمده بود ، به دایی کمال معـروف شده بود. ولی یـــه جورایــی بــدش نمی آمــد . حــدود پنجاه سال سن داشت . امــا چهــره اش پیرتر نشونش مــی داد. قد بلند ، مـــوی پـــر پشت و جـو گندمی بــا عینکی تــه استکانی و سیبیلی تمـام سفید چهره اش را جــا افــتاده تر کرده بود .در بین مردم بـه پاک دلی و مهربانی معــروف بـود .او یـــک کتاب فــروشی در منـطقه فـــرح آبــاد داشت ، کـه برای کسب و درآمد بیشتر ، در کنارش نوشت افــــزار هم می فروخت . محله ایی کـــه کتابفروشی او در آن واقع شده بـود، بیشتر مسکونی بود تــا تجـاری . بــه همین دلیل هــم درآمـــد آنچنانی نــداشت .مشتریهاش دانش آمـــوزانی بــودند، کــه هنگــام تعطـــیل مدرسه، بـــرای تهیه دفتر قلـــم و مـــداد،مغازه اش را پــر میکردند. دایی کمــال از وضعــیت مــوجــود راضی بــود . درآمد مغازه، خرج خانـواده اش رامی داد . زن و دخــتر ده ساله اش بــا درآمد او ساخته بودند .دلش همچو چهره اش ساده بــود .معـــمولاً وقتـــی از حـرفی تعــجب می کــــرد از تکه کـلام همیشگی اش « نه بابا »استفاده می کرد و ..........

: -
…