خاطرات دایی کمال
shenoto.com

خاطرات دایی کمال

9

17

2 سال پیش

توضیحات

اسمش خدا کرم بود.خودش هم نمی دانست که چرا از وقتی به آبادان آمده بود ، به دایی کمال معـروف شده بود. ولی یـــه جورایــی بــدش نمی آمــد . حــدود پنجاه سال سن داشت . امــا چهــره اش پیرتر نشونش مــی داد. قد بلند ، مـــوی پـــر پشت و جـو گندمی بــا عینکی تــه استکانی و سیبیلی تمـام سفید چهره اش را جــا افــتاده تر کرده بود .در بین مردم بـه پاک دلی و مهربانی معــروف بـود .او یـــک کتاب فــروشی در منـطقه فـــرح آبــاد داشت ، کـه برای کسب و درآمد بیشتر ، در کنارش نوشت افــــزار هم می فروخت . محله ایی کـــه کتابفروشی او در آن واقع شده بـود، بیشتر مسکونی بود تــا تجـاری . بــه همین دلیل هــم درآمـــد آنچنانی نــداشت .مشتریهاش دانش آمـــوزانی بــودند، کــه هنگــام تعطـــیل مدرسه، بـــرای تهیه دفتر قلـــم و مـــداد،مغازه اش را پــر میکردند. دایی کمــال از وضعــیت مــوجــود راضی بــود . درآمد مغازه، خرج خانـواده اش رامی داد . زن و دخــتر ده ساله اش بــا درآمد او ساخته بودند .دلش همچو چهره اش ساده بــود .معـــمولاً وقتـــی از حـرفی تعــجب می کــــرد از تکه کـلام همیشگی اش « نه بابا »استفاده می کرد و ..........

گویندگان:

-

تاریخ انتشار:

2 سال پیش

Shenoto Plus

قسمت‌ها

1

مهمان


10
6
00:09:52
2

همسایه جدید


2
1
00:10:46
3

انجمن خانه و مدرسه


1
0
00:14:01
4

پروانه کسب


1
0
00:14:18
5

میانجیگری


1
2
00:18:39
6

کیف


1
0
00:11:52
7

کنگره شعر


1
0
00:09:40
shenoto album comment

نظرات

نظری ثبت نشده است

برای ارسال نظر ابتدا باید وارد حساب کاربری خود شوید.