عاشق مرگ جوی و مسجد مهمان کش  ؛ مثنوی معنوی
pause

عاشق مرگ جوی و مسجد مهمان کش ؛ مثنوی معنوی این آلبوم بهادار می‌باشد

عاشق مرگ جوی و مسجد مهمان کش ؛ مثنوی معنوی این آلبوم بهادار می‌باشد

7 ماه پیش
keyboard_arrow_down
  • share
  • code
  • play_arrow177
  • thumb_up 0
  • more_vert

در اطرافِ شهر ری مسجدی بود که ساکنان خود را می کشت . هر کس شب بدان مسجد درمی آمد همان شب از ترس در جا می مُرد و نقش بر زمین می شد . هیچکس از اهالی آن شهر جرأت نداشت مخصوصاََ در شب قدم بدان مسجدِ اسرارآمیز بگذارد . اندک اندک این مسجد آوازه ای در شهرهای مجاور به هم رسانید و مردم حومه و اطراف نیز از این مسجد بیمناک شده بودند . تا اینکه شبی از شب ها غریبی از راه می رسد و یکسر سراغِ آن مسجد را می گیرد . مردم از این کارِ عجیبِ او حیرت می کنند و می پرسند : با آن مسجد چه کار داری ؟ مردِ غریب با خونسردی و اطمینان تمام می گوید : می خواهم امشب در آن مسجد بخوابم . مردم حیرت زده می گویند : عقل هم خوب چیزی است ، مگر از جانت سیر شده ای ؟ مرد غریب می گوید : من این حرف ها سرم نمی شود . من به این حیاتِ دنیوی وابسته نیستم تا از کشته شدن واهمه ای داشته باشم . خلاصه به قول معروف « سرم درد می کند برای اینجور کارها » بار دیگر ملامت جماعت شرع می شود امّا هر چه می گویند و اندرز می دهند گویی که بر آهنِ سرد می کوبند . مردِ غریب بی توجّه به نصایح مردم ، شبانه قدم در آن مسجد اسرار آمیز می گذارد و روی زمین دراز می کشد تا چُرتی بزند . در این حال صدای هولناکی بلند می شود . گویی کسی با صدای پُر طنین می گوید : آهای کسی که داخلِ مسجدی ، همین الّآن به سراغت می آیم . این صدا پنج بار شنیده شد . امّا آن مردِ غریب هیچ نترسید بلکه خوشحال هم بود . از اینرو با حالت آماده و مُصمّم از جا برخاست و فریاد زد : هر کسی هستی بیا تو ، من آمادۀ مرگم . اگر جرأت داری بیا جلو ، در همین لحظه بود که بر اثرِ این فریاد ، طلسم شکسته شد و از هر سو انبوهِ طلا سرازیر شد و آن مردِ غریب شروع کرد به جمع کردن آنها . صفحه اختصاصی کتابشنو : https://virgool.io/@peymanreshadi ایمیل :peymanreshadi@gmail.com لینک دریافت حمایهای مادی و معنوی شما : hamibash.com/ketabeshno

: پیمان رشادی
…