حکایت آن صوفی که زن خود را با مرد بیگانه ای بگرفت؛ مثنوی معنوی
pause

حکایت آن صوفی که زن خود را با مرد بیگانه ای بگرفت؛ مثنوی معنوی این آلبوم بهادار می‌باشد

حکایت آن صوفی که زن خود را با مرد بیگانه ای بگرفت؛ مثنوی معنوی این آلبوم بهادار می‌باشد

11 ماه پیش
keyboard_arrow_down
  • share
  • code
  • play_arrow112
  • thumb_up 0
  • more_vert

روزی صوفی ای که به زنِ خود ظنین شده بود سرزده و ناگهانی از مغازه به خانه آمد و متوجه شد که همسرش با مردی کفشدوز در اتاقی دربسته خلوت کرده است . همینکه زن متوجه آمدنِ شویش شد فوراََ چادری سر آن فاسقِ از خدا بی خبر افکند و او را به شکل زنان درآورد . و دوان دوان رفت و درِ خانه را باز کرد . صوفی با آنکه متوجه قضیه شده بود خود را به نادانی زد و چون آن مردکِ بَدکار را در هیأتِ زنانه دید به روی خود نیاورد بلکه با ظاهری تعجب آمیز رو به زن کرد و گفت : این خانم کیست ؟ زن گفت : این بانویی است بس محترم و از اعیانِ شهر . صوفی گفت : خوب با ما چه امری دارد ؟ زن گفت : این خانم میل دارد که با ما وصلت کند زیرا او پسری زیبارو و هوشمند دارد که خواهانِ خویشی با ما است . حالا این خانم آمده است تا دختر ما را ببیند امّا موقعی آمده که دختر ما به مکتبخانه رفته است . صوفی گفت : ما که همشأن و همطرازِ این خانواده اشرافی نیستیم چگونه می توانیم با آنان وصلت کنیم ؟ زن گفت : بله ، البته چنین است که می گویی . من نیز این مطلب را به او گوشزد کردم و گفتم که ما فقیر و بینواییم و شما مالدار و محتشم . امّا او در جوابم گفت که برای ما این مسئله اهمیتی ندارد زیرا ما طالبِ عفاف و پاکی و نیکی هستیم . صوفی دوباره حرفِ اوّلش را تکرار کرد و بر فقر و نداری خانوادۀ خود تأکید نمود . و زن نیز به خیالِ آنکه شویش خام شده و نیرنگش کارساز گشته با اطمینان تمام گفت : شوهرِ عزیزم من هم این مطلب را مکرراََ به او گفته ام امّا او با عزمی راسخ و اعتقادی محکم در جوابم گفته که اینها مسئله ای نیست . ما از شما فقط تقوی و پاکی و راستی می خواهیم . صوفی رندانه و با کلامی دو پهلو به آن زن گفت : بله البته که این خانم از همۀ جزئیات و زیر و بمِ زندگی ما با خبر است و هیچ چیزِ ما بر او پوشیده نیست . پس لازم هم نیست که برای او دم از تقوی و پاکدامنی بزنیم . چون او پاکدامنی من و تو را خوب امتحان کرده است . مولانا این حکایت را در میان حکایتِ آن عاشق نمایی آورده که ( در اواخر دفتر سوم آغاز شد و هنوز ) به پایان نرسیده است . تا گستاخی و دعاوی بی اساس و مکرِ آن مدعی عشق را نقد کند . مولانا به مناسبت این حکایت گریزی می زند به اینکه حضرت حق در خانۀ دلِ آدمی حاضر و ناظر است پس اهلِ دغا و ریا بیهوده تلاش می کنند که ظاهر خود را به تقوی و صلاح بیآرایند و نیز مسائلِ دیگری که در مطاوی ابیات یادآور شده که ضمن شرح ابیات آمده است . «didarejan.com»

: پیمان رشادی
…