20__کافه بزرگسالی__حرفت_را_بگو

در حال بارگذاری پخش کننده ...

کافه بزرگسالی

این کتاب صوتی 4 بار پسندیده شده
خوب ... امروز قصد دارم راجع به مرگ ، بنویسم ... اما نمی خواهم کسی را آزرده و یا غمگین کنم ... فقط به چیزی نگاه می کنم که کمتر مورد توجه قرار گرفته است ... می خواهم از شما مخاطب گرامی قولی بگیرم و آن این است که بدون اندوهناک شدن ، مطلبم را بخوانی ...

از وقتی به دنیا پا می گذاریم ، مرگ اجتناب ناپذیر می گردد ، برای خود ، نزدیکان و آنان که نمی شناسیم. به گاه و ناگاه ، پیر و جوان ، تنومند و نحیف ، تندرست و بیمار ، از حادثه یا کهولت ، هر چه ، بالاخره خواهیم مرد و چه مهربان باشیم و چه سنگدل ، چه خوش رو و چه ترش روی ، کسانی نیز بر سر مزار ما خواهند آمد و شاید اشک و یادی نیز نثار ما کنند ، اما در این بین ، لحظه ای درخشان وجود دارد که سراسر این متن ، برای پرداختن به آن نوشته شده است ، لحظه ای که فرد سوگوار ، از مرحله ناباوری و شُک (ضربه) ، گذر می کند و با یقین به قطعی بودن پدیده مرگ ، پای به مرحله سوگواری می گذارد ... مرحله ای که عموما در روز خاکسپاری و لحظه وارد کردن متوفی به قبر اتفاق می افتد ... ناگهان صدای فغان و شیون بلند می شود و سوگواران بی اختیار سست میشوند و یا از فرط اندوه جمله ای می گویند ... با اینکه موضوع طرح شده ، ممکن است لحظات تلخی را برایتان یادآوری کند اما این متن هدفی غیر از گریاندن شما دارد ، پس نفسی تازه بگیرید و به فضای صحبتمان برگردید ... در این لحظه ناب که بین سوگوار و متوفی ، فقط یک بار اتفاق می افتد ، تمامی آینده ، از بین خواهد رفت ، دیگر هیچ آینده ای برای این دو نفر متصور نخواهد بود ، فرد سوگوار ، از ترسی که در تمام عمرش داشته رها می شود ، ترسی که قدرت شجاع بودن و ریسک کردن را به هر بهانه ای از او ربوده بود ، ترس از اینکه اگر صادقانه افکار و امیالم را در مورد وی عیان کنم ، چه خواهد شد ؟ ...

ترس از آینده .........................

وقتی آینده مشترکی بین سوگوار و متوفی ، محتمل نباشد ، پس ترسی از آینده نیز برقرار نخواهد ماند

آنگاه می بینیم ، جملات جاری می شوند :

" چقدر دوستت داشتم "

" بدون تو نمی تونم ادامه بدم "

" چقدر حیف بودی "

" چقدر خوب بودی "

" چقدر زود بود "

" چقدر جات خالیه "

" چقدر سختی کشیدی "

" راحت شدی "

اینها فقط جملات بی معنایی نیستند که بر اثر شدت اندوه از دهان بیرون بیایند ، اینها نشانه های شناخت ما از فرد متوفی و نوع رابطه بینمان است ... انسان از آینده احساسات خود بی خبر است و تنها برای چیزهایی که در گذشته اتفاق افتاده است می تواند متاثر شود ، همانطور که شما برای لطیفه ای که در آینده خواهید شنید ، نمی توانید اکنون بخندید ، برای دلتنگی ای که بر اثر فقدان کسی حاصل می شود نیز از هم اکنون نمی توانید ناراحت شوید ... چیزهایی که شما را اندوهگین می کند ، مسائل مربوط به گذشته ، است ... حس های پنهان ، جملات رهایی بخشی که هرگز گفته نشدند

فکر کنید این جملات را در زمان حیات ، به فرد متوفی اینگونه می گفتیم :

" می خوام بدونی که خیلی دوستت دارم "

" می خوام بدونی که بدون تو نمی تونم زندگی کنم "

" تو انقدر خوبی که نمی تونم نبودنت رو تحمل کنم "

" رفتار خوب تو را عمیقا تحسین می کنم "

" دلم می خواهد زمان زیادی را با تو وقت بگذرانم "

" هیچ چیزی با تو برابری نمی کنه "

" می فهمم که با تمام سختی هایی که تحمل می کنی ، چقدر قوی هستی "

" می فهمم که چقدر رنج می کشی "

اینها جملاتی از روی خوبی و همدردی نیستند ، بلکه کلید های رهایی هستند ، فانوس های ادامه راه ... ولی ما آنها را در زمان حیات متوفی ، هرگز نخواهیم گفت زیرا از آینده می ترسیم ... از اینکه ضعیف جلوه کنیم ، وابسته و سرسپرده شویم ، ترس از اینکه با گفتن این جملات آینده رابطمان با متوفی چه خواهد شد ، ترس از آینده ، آینده را از ما خواهد گرفت ، رفتار عادلانه را از ما خواهد گرفت ، صداقت و شرافت را از ما خواهد گرفت و فقط به ما یک لحظه ناپایدار و سست را در روز خاکسپاری متوفی هدیه خواهد داد تا اشکی بریزیم و فغانی کنیم ... کاش آن روز که برسد ، همه حرفهایمان را زده باشیم تا بتوانیم فقط بگوییم : " چقدر دلم برات تنگ خواهد شد "





نویسنده : مسعود حیدریان

گوینده : حنان جعفری

برچسب های این کتاب صوتی


نظرات کاربران درباره این کتاب صوتی


کاربر مهمان
  • کاربر مهمان
    کاربر مهمان :
    جزو پادکستهای با کیفیت
  • کاربر مهمان
    کاربر مهمان :
    خیلی خوب و عمیق بود