16__کافه بزرگسالی__دلتنگی

در حال بارگذاری پخش کننده ...

کافه بزرگسالی

این کتاب صوتی 4 بار پسندیده شده
قدیمها بسیار دلتنگ می شدم و به درستی می دانستم که این حس چیست

وقتی مشغول انجام دادن کارهای شخصی خود بودی، وقتی برای خرید از خانه بیرون می رفتی ، وقتی به زبان غریبه ها با من سخن می گفتی، به مسافرتهای کوتاه می رفتی و یا جاهایی که به من نمی گفتی ، دلتنگ می شدم

دلتنگی مانند حسِّ از دست دادن است، از دست دادن چیزی که هنوز آن را در دست داری و یا هنوز می توانی آن را در جایی ببینی، جلوی چشمانت ، در خواب و خیالت، میان امیدهایت، در تجسم یک شیء، یک عکس، یک بو، یک صدا، یک خاطره... دلتنگی، پر است از حسرتهایی که گذشته را برایمان تبدیل به زمانی ابدی می کند به گونه ای که هرگز نمی گذرد، در تکه ای از زمان گرفتارمان می کند سپس به چشم خود خواهیم دید که چگونه در همه جای جهان روز دیگری می آید و به سر می آید، جز در سرزمین دلتنگیمان، دلتنگی پر از آرزوهاییست که خود را در آن تصور می کنیم، لحظاتی که به مرور، دیگر نمی توانیم آن را از واقعیت تمیزش دهیم، دلتنگی پر از امیدهاییست که انسان را میان زمین و آسمان، ساعتها و روزها و سالها، معلق نگه دارد.

وقتی دلتنگ می شدم، سعی می کردم خودم را با کارهایی مشغول کنم، خانه را تمیز کنم، کشوها را مرتب کنم، موسیقی گوش کنم، فیلمی ببینم، چای بنوشم، از پنجره به بیرون نگاه کنم، چیزهایی بنویسم، در دنیای مجازی گردشی کنم و لابه لای همه این کارها ، همچنان دلتنگ باشم، اصلا بعضی کارها را نمی توان به صورت مستقل انجام داد، باید در خلال کارهای دیگر باشد، مانند دلتنگی، دلتنگی از آن چیزهاییست که باید مابین زندگی ات خودش را جای کند، همانگونه که آب لای شنها خودش را جا می کند ، اینگونه است که زندگی آدمی گل آلود و سنگین می شود، دیگر هرگز آن شن شوخ و شنگ نخواهی بود که چست و چابک به هر باد و نسیمی دست موافقت بدهی و از جایت برخیزی تا در آسمان با سبک بالی، رقصان شوی، سنگین می شوی، سنگین دلتنگی و همین گونه می مانی، حتی وقتی دلیل دلتنگی را از دست می دهی، آنگاه برای خودت دلتنگ می شوی، برای آن خودی که در زمان دلتنگی ات، نبودی و سپس مریض می شوی ... مریض ... و آدم مریض چه می داند برای بهبودش چه می خواهد ؟ فقط شاید این را بداند که در این حال ضعف، نمی خواهد تنها بماند، از این رو، یکی از گزینه های مشغولیات آدم دلتنگ، معاشرت با مردم است، گفتگوهای مشخص و تعریف شده، سلام و احوال پرسی گاه گاه، پرسیدن نتیجه فوتبال، تاریخ واریز یارانه ها، شکایت از سیاست و اقتصاد، تعریف از خواص سیر ... این مکالمات آنقدر روزمرگی درونشان انبار شده که خیلی زود فراموش خواهی کرد پیرامون تو را آدمهایی فرا گرفته اند که با تو از خواص سیر می گویند، از سیاست و اقتصاد شکایت دارند، از تو تاریخ واریز یارانه یا نتیجه فوتبال را می پرسند و هر از چند گاهی با تو حال و احوال می کنند، وارد زندگی شان هم که می شوی می بینی چقدر عادی هستند، موسیقی گوش می کنند، فیلم می بینند، خانه هایشان را تمیز می کنند، کشوهایشان را مرتب می کنند، چای در دست، از پشت پنجره، بیرون را تماشا می کنند، گاهی چند خطی چیزی می نویسند و در دنیای مجازی، گشت و گذار کنان، آن را به اشتراک می گذارند و این همه روزمرگی های همگان است که یاد می گیریم اسمش را بگذاریم زندگی ، فوجی از مریضها که در بیمارستانی بدون پزشک جمع شده اند و تنها مرهمشان، همدرد بودنشان است ، می دانی ؟ آدم دلتنگ، مریض است، .... مریض ... و آدم مریض چه می داند برای بهبودش چه می خواهد ؟



نویسنده: مسعود حیدریان

برچسب های این کتاب صوتی


نظرات کاربران درباره این کتاب صوتی


کاربر مهمان
  • Sanaz
    Sanaz :
    عالی بود
    متن این کار از قسمت 18 خیلی بهتر بود
  • کاربر مهمان
    کاربر مهمان :
    چقدر واقعی و عمیق بود مرسی
  • کاربر مهمان
    کاربر مهمان :
    عاااااااااااااااااالی ... آفرین
  • کاربر مهمان
    کاربر مهمان :
    اولین بار خیلی تصادفی به این پادکست برخورد کردم و عنوان عجیب و غریبش کنجکاوم کرد تا کمی از این پادکست رو گوش کنم "من سگ مش باقر هستم" !!! یک جوری بود که نه می شد گفت کمدی ه ، نه می شد گفت جدی ه ، یه چیز دیوانه وار و مرموزی بود، منتشر کننده ی پادکست هم نامش جالب بود، "کافه بزرگسالی" البته یه کم دموده است اما باحال بود، توی دنیایی که همه به سمت خیالبافی و نوستالژی پیش می رن و مردم رو به سنگرهای اینچنینی دعوت می کنند، این اسم یه حرکت جالب بود ، عنوان بندی به صورتی بود که فکر می کردم قراره با یه تئاتر رادیویی روبرو بشم، زنی از خیابانی می گذره و از مردی می پرسد کافه بزرگسالی اینجاست؟ ، مرد بهش می گه درب روبه رویش، کافه بزرگسالیست ، اولش فکر نمی کردم این حرفها معنی بده اما تا پایان پادکست، نظرم عوض شد.
    زمان پادکست، حدود 15 دقیقه بود که برای یک پادکست نمایشی، کوتاهه و برای پادکستهایی که تولید محتوا می کنند زیاده،
    از افکتهای صدای پادکست اینجوری برداشت می شه که زن وارد یک کافه یا رستوران می شه (صدای هم همه و لیوان و بشقاب میاد) و با صاحب اونجا خوش و بش می کنه و صاحب رستوران ازش می پرسه چی میل دارید ؟
    زن در جواب، یک چیز عجیب می گه "میل دارم حرفهایی رو که خودم بلدم، از زبون یکی دیگه بشنوم" و صاحب کافه خیلی ریلکس، انگار که چیز روتینی شنیده باشه می گه برو سر میز اول بشین و گوش کن
    تا اینجا همه چیز نمایشی و تئاتری ه اما یهو پادکست تبدیل به یه مونولوگ طولانی می شه ، فرم کار کلا عوض می شه و دیگه از زن خبری نیست، یه مرد (سبحان اکرامی) با صدایی زنگ دار و گیرا، شروع به تعریف چند تا چیز می کنه که به هم ربطی ندارند، داستان مکالمه یه سگ و گرگ، داستان خان و شاعر، قضیه این و آن، قضیه یه بچه که بردنش براش اسباب بازی بخرند، همه ماجراهایی که تعریف می کنه به تنهایی جذاب و گیرا هستند و مشخصه که حرفی توشون هست، اما این چیز خوب، زمانی تبدیل به یک چیز فوق العاده می شه در پایان مشخص می شه همه ی این داستانها جزئی از یک داستان بزرگ بودند و از اول به هم مربوط بودند، در پایان پادکست، چنان غافلگیری ای ترتیب داده شده بود که بی اختیار براش دست زدم.
    به جرات می تونم بگم بعد از پادکستهای رادیو چهرآزی، کاری به این قدرت و انسجام نشنیده بودم، نه در رادیو و نه در هیچ پادکست دیگه ای، متن، فرم و اجرای کار عالی بود، فضاسازی صوتی متوسط اما موثر بود، موسیقی خیلی محو بود، جوری که توی کار حس نمی شد اما بی تاثیر هم نبود، یعنی بر خلاف تمام پادکستها که اگر از موسیقی استفاده کنند، خیلی رو و با صدای بالا استفاده می کنند، اینجا مثل موسیقی فیلم باهاش برخورد شده بود ، مشخصا پشت این کار یک تیم قوی رادیویی و نمایشی وجود داره و باز هم می گم که متنش عالی بود ، اینجوری شد که با کافه بزرگسالی آشنا شدم و به بقیه کارهاش هم گوش کردم ... به شما هم توصیه می کنم گوش کنید ...