روشنی من گل آب

در حال بارگذاری پخش کننده ...

سهراب سپهری

2 نفر این پادکست صوتی را پسندیدند
  پخش در تلگرام در تلگرام بشنوید
 روشنی من گل آب ابری نیست بادی نیستمی نشینم لب حوضگردش ماهی ها روشنی من گل آبپاکی خوشه زیست مادرمریحان می چیند نان و ریحان و پنیر آسمانی بی ابر اطلسی هایی تررستگاری نزدیک لای گلهای حیاطنور در کاسه مس چه نوازش ها می ریزدنردبان از سر دیوار بلند صبح را روی زمین می آرد پشت لبخندی پنهان هر چیزروزنی دارد دیوار زمان که از آن چهره من پیداستچیزهایی هستکه نمی دانم می دانم سبزه ای را بکنم خواهم مردمی روم بالا تا اوج من پر از بال و پرم راه می بینم در ظلمت من پر از فانوسم من پر از نورم و شنو پر از دار و درخت پرم از راه از پل از رود از موج پرم از سایه برگی در آب چه درونم تنهاستروزیخواهم آمد، و پیامی خواهم آورد.در رگ ها، نور خواهم ریخت.و صدا خواهم در داد: ای سبدهاتان پر خواب! سیبآوردم، سیب سرخ خورشید.خواهم آمد، گل یاسی به گدا خواهم داد.زن زیبای جذامی را، گوشواری دیگر خواهم بخشید.كور را خواهم گفت: چه تماشا دارد باغ!دوره گردی خواهم شد، كوچه ها را خواهم گشت، جارخواهم زد: ای شبنم، شبنم،‌شبنم.رهگذر خواهد گفت: راستی را، شب تاریكی است،كهكشانی خواهم دادش.روی پل دختركی بی پاست، دب اكبر را بر گردن او خواهم آویخت.هر چه دشنام، از لب ها خواهم برچید.هر چه دیوار، از جا خواهم بركند.رهزنان را خواهم گفت: كاروانی آمد بارش لبخند!ابر را، پاره خواهم كرد.من گره خواهم زد، چشمان را با خورشید، دل ها را با عشق ، سایه را با آب، شاخه ها را با باد.و بهم خواهم پیوست، خواب كودك را با زمزمه زنجره هابادبادك ها، به هوا خواهم برد.گلدان ها، آب خواهم داد***خواهم آمدپیش اسبان، گاوان، علف سبز نوازشخواهم ریختمادیان تشنه، سطل شبنم را خواهم زد.خواهم آمد سر هر دیواری، میخكی خواهم كاشت.پای هر پنجره ای شعری خواهم خواندهر كلاغی را، كاجی خواهم داد.مار را خواهم گفت: چه شكوهی دارد غوك!آشتی خواهم دادآشنا خواهم كرد.راه خواهم رفتنور خواهم خورد.دوست خواهم داشت.سهراب-کاشان-روستای چنارساده رنگآسمان آبی ترآب آبی ترمن درایوانم رعنا سر حوضرخت می شوید رعنابرگ ها می ریزدمادرم صبحی می گفت :موسم دلگیری استمن به او گفتم :زندگانی سیبی است گاز باید زد با پوستزن همسایه در پنجره اش تور می بافد می خواندمن ودا می خوانم گاهی نیزطرح می ریزم سنگی ‚ مرغی ‚ ابریآفتابی یکدستسارها آمده اندتازه لادن ها پیدا شده اندمن اناری را می کنم دانه به دل می گویمخوب بود این مردم دانه های دلشان پیدا بودمی پرد در چشمم آب انار : اشک می ریزممادرم می خنددرعنا همدشت‌هایی چه فراخ!کوه‌هایی چه بلنددر گلستانه چه بوی علفی می‌آمد!من در این آبادی، پی چیزی می‌گشتم:پی خوابی شاید،پی نوری، ریگی، لبخندی.پشت تبریزی‌هاغفلت پاکی بود، که صدایم می‌زد.پای نی‌زاری ماندم، باد می‌آمد، گوش دادم:چه کسی با من، حرف می‌زند؟سوسماری لغزید.راه افتادم.یونجه‌زاری سر راه.بعد جالیز خیار، بوته‌های گل رنگو فراموشی خاک.لب آبیگیوه‌ها را کندم، و نشستم، پاها در آب:"من چه سبزم امروزو چه اندازه تنم هوشیار است!نکند اندوهی، سر رسد از پس کوه.چه کسی پشت درختان است؟هیچ، می‌چرد گاوی در کرد.ظهر تابستان است.سایه‌ها می‌دانند، که چه تابستانی است.سایه‌هایی بی‌لک،گوشه‌یی روشن و پاک،کودکان احساس! جای بازی این‌جاست.زندگی خالی نیست:مهربانی هست، سیب هست، ایمان هست.آریتا شقایق هست، زندگی باید کرد.در دل من چیزی است، مثل یک بیشه نور، مثل خواب دم صبحو چنان بی‌تابم، که دلم می‌خواهدبدوم تا ته دشت، بروم تا سر کوه.دورها آوایی است، که مرا می‌خواند." رفته بودم سر حوض تا ببینم شاید٬ عكس تنهایی خود را در آب٬ آب در حوض نبود. ماهیان می گفتند: هیچ تقصیر درختان نیست. ظهر دم كرده تابستان بود٬ پسر روشن آب٬ لب پاشویه نشست و عقاب خورشید٬ آمد او را به هوا برد كه برد. به درك راه نبردیم به اكسیژن آب. برق از پولك ما رفت كه رفت. ولی آن نور درشت٬ عكس آن میخك قرمز در آب كه اگر باد می آمد دل او ٬ پشت چین های تغافل می زد٬ چشم ما بود. روزنی بود به اقرار بهشت. تو اگر در تپش باغ خدا را دیدی٬ همت كن و بگو ماهیها حوضشان بی آب است. باد می رفت به سروقت چنار من به سروقت خدا می رفتم.خانه دوست كجاست؟در فلق بود كه پرسيد سوارآسمان مكثي كردرهگذر شاخه نوري كه به لب داشتبه تاريكي شبها بخشيد و به انگشتنشان داد سپيداري و گفتنرسيده به درختكوچه باغي است كه از خواب خداسبزتر استو در آن عشق به اندازه پرهاي صداقت آبي استميروي تا ته آن كوچهكه از پشت بلوغ سر به در مي آردپس به سمت گل تنهايي مي پيچيدو قدم مانده به گل      پاي فواره جاويد اساطير زمين مي مانيو تو را ترسي شفاف فرا مي گيردكودكي مي بينيرفته از كاج بلندي بالاجوجه بر مي دارد از لانه نورو از او مي پرسيخانه دوست كجاست؟گوش کن دورترین مرغ جهان می خواند شب سلیس است و یکدست و باز  شمعدانی ها و صدا دار ترین شاخه فصل ماه را می شنوند پلکان جلو ساختمان در فانوس به دست و در اصراف نسیم گوش کن جاده صدا می زند از دور قدمهای تو را چشم تو زینت تاریکی نیست پلکها را بتکان کفش به پا کن و بیا و بیا تا جایی که پر ماه به انگشت تو هشدار دهد و زمان روی کلوخی بنشیند با تو  و مزامیر شب اندام تو را مثل یک قطعه آواز به خود جذب کنندپارسایی است در آن جا که تو را خواهد گفت :ـبهترین چیز رسیدنم به نگاهی است که از حادثه عشق تر است كفش هايم كو...؟!چه كسي بود صدا زد: سهراب؟آشنا بود صدا مثل هوا با تن برگ‌.مادرم در خواب است‌.و منوچهر و پروانه‌، و شايد همه مردم شهر.شب خرداد به آرامي يك مرثيه از روي سر ثانيه ها مي گذردو نسيمي خنك از حاشيه سبز پتو خواب مرا مي روبد.بوي هجرت مي آيد:بالش من پر آواز پر چلچله هاست‌.صبح خواهد شدو به اين كاسه آبآسمان هجرت خواهد كرد.بايد امشب بروم‌.من كه از بازترين پنجره با مردم اين ناحيه صحبت كردمحرفي از جنس زمان نشنيدم‌.هيچ چشمي‌، عاشقانه به زمين خيره نبود.كسي از ديدن يك باغچه مجذوب نشد.هيچ كسي زاغچه يي را سر يك مزرعه جدي نگرفت‌.من به اندازه يك ابر دلم مي گيردوقتي از پنجره مي بينم حوري- دختر بالغ همسايه -پاي كمياب ترين نارون روي زمينفقه مي خواند.چيزهايي هم هست‌، لحظه هايي پر اوجمثلاً شاعره يي را ديدمآن چنان محو تماشاي فضا بود كه در چشمانشآسمان تخم گذاشت‌.و شبي از شب هامردي از من پرسيدتا طلوع انگور، چند ساعت راه است؟بايد امشب بروم‌.بايد امشب چمداني راكه به اندازه پيراهن تنهايي من جا دارد، بردارمو به سمتي برومكه درختان حماسي پيداست‌،رو به آن وسعت بي واژه كه همواره مرا مي خواند.يك نفر باز صدا زد: سهرابكفش هايم كو؟ كفش هايم كو؟دوست بزرگ بودو از اهالی امروز بودو با تمام افق های باز نسبت داشتو لحن آب و زمین را چه خوب می فهمید صداشبه شکل حزن پریشان واقعیت بودو پلک هاشمسیر نبض عناصر رابه ما نشان دادو دست هاشهوای صاف سخاوت را ورق زدو مهربانی رابه سمت ما کوچاند داد به شکل خلوت خودبودو عاشقانه ترین انحنای وقت خودش رابرای آینه تفسیر کردو او بشیوه ی باران پر از طراوت تکرار بود و او به سبک درختمیان عافیت نور منتشر شدهمیشه کودکی باد را صدا می کردهمیشه رشته ی صحبت رابه چفت آب گره می زدبرای ما ، یک شبسجود سبز محبت راچنان صریح ادا کردکه ما به عاطفه ی سطح خاک دست کشیدیمو مثل لهجه ی یک سطل آب تازه شدیم و بارها دیدیمکه با چقدر سبدبرای چیدن یک خوشه ی بشارت رفت ولی نشدکه روبروی وضوح کبوتران بنشیندو رفت تا لب هیچو پشت حوصله ی نورها دراز کشیدو هیچ فکر نکردکه ما میان پریشانی تلفظ درهابرای خوردن یک سیبچقدر تنها ماندیم.

برچسب های این فایل صوتی


    هیچ برچسبی ثبت نشده است.

نظرات کاربران درباره این فایل صوتی


کاربر مهمان
    هیچ نظری تاکنون ثبت نشده است.