جنبش واژه زیست

در حال بارگذاری پخش کننده ...

سهراب سپهری

2 نفر این پادکست صوتی را پسندیدند
  پخش در تلگرام در تلگرام بشنوید
جنبش واژه زیست   پشت کاجستان، برف.برف، یک دسته کلاغ.جاده یعنی غربت.باد، آواز، مسافر، و کمی میل به خواب.شاخ پیچک، و رسیدن، و حیاط.من، و دلتنگ، و این شیشه خیس.می نویسم، و فضا.می نویسم، و دو دیوار، و چندین گنجشک.یک نفر دلتنگ است.یک نفر می بافد.یک نفر می شمرد.یک نفر می خوابد.زندگی یعنی: یک سار پرید.از چه دلتنگ شدی؟دلخوشی ها کم نیست: مثلا این خورشید،کودک پس فردا،کفتر آن هفته.***یک نفر دیشب مردو هنوز، نان گندم خوب است.و هنوز، آب می ریزد پایین، اسب ها می نوشند.قطره ها در جریان، برف بر دوش سکوتو زمان روی ستون فقرات گل یاس.صدای آب می آید، مگر در نهر تنهایی چه می شویند؟لباس لحظه ها پاك است.میان آفتاب هشتم دی ماهطنین برف، نخ های تماشا، چكه های وقت.طراوت روی آجرهاست، روی استخوان روز.چه می خواهیم؟بخار فصل گرد واژه های ماست.دهان گلخانه فكر است.سفرهایی ترا در كوچه هاشان خواب می بینند.ترا در قریه های دور مرغانی بهم تبریك می گویند.چرا مردم نمی دانندكه لادن اتفاقی نیست،نمی دانند در چشمان دم جنبانك امروز برق آب های شط دیروز است؟چرا مردم نمی دانندكه در گل های ناممكن هوا سرد است؟____________________________________بهارینه مانده تا برف زمین آب شود.مانده تا بسته شود این همه نیلوفر وارونه‌ی چتر.ناتمام است درخت.زیر برف است تمنای شنا کردن کاغذ در بادو فروغ تر چشم حشراتو طلوع سر غوک از افق درک حیات. مانده تا سینی ما پر شود از صحبت سنبوسه و عید.در هوایی که نه افزایش یک ساقه طنینی داردو نه آواز پری می‌رسد از روزن منظومه‌ی برفتشنه‌ی زمزمه‌ام.مانده تا مرغ سر چینه‌ی اسفند صدا بردارد.پس چه باید بکنم؟من که در لخت‌ترین موسم بی‌چهچه سالتشنه‌ی زمزمه‌ام بهتر آن است که برخیزمرنگ را بردارمروی تنهایی خود نقشه‌ی مرغی بکشم. _____________سوره تماشا به تماشا سوگند و به آغاز كلام و به پرواز كبوتر از ذهن واژه ای در قفس است.حرف هایم ، مثل یك تكه چمن روشن بود.من به آنان گفتم:آفتابی لب درگاه شماستكه اگر در بگشایید به رفتار شما می تابد.و به آنان گفتم : سنگ آرایش كوهستان نیست همچنانی كه فلز ، زیوری نیست به اندام كلنگ .در كف دست زمین گوهر ناپیدایی است كه رسولان همه از تابش آن خیره شدند.پی گوهر باشید.لحظه ها را به چراگاه رسالت ببرید.و من آنان را ، به صدای قدم پیك بشارت دادم و به نزدیكی روز ، و به افزایش رنگ .به طنین گل سرخ ، پشت پرچین سخن های درشت.و به آنان گفتم :هر كه در حافظه چوب ببیند باغیصورتش در وزش بیشه شور ابدی خواهد ماند.هركه با مرغ هوا دوست شودخوابش آرام ترین خواب جهان خواهد بود.آنكه نور از سر انگشت زمان برچیند می گشاید گره پنجره ها را با آه.زیر بیدی بودیم.برگی از شاخه بالای سرم چیدم ، گفتم :چشم را باز كنید ، آیتی بهتر از این می خواهید؟می شنیدیم كه بهم می گفتند:سحر میداند،سحر!سر هر كوه رسولی دیدندابر انكار به دوش آوردند.باد را نازل كردیمتا كلاه از سرشان بردارد.خانه هاشان پر داوودی بود،چشمشان را بستیم .دستشان را نرساندیم به سر شاخه هوش.جیبشان را پر عادت كردیم.خوابشان را به صدای سفر آینه ها آشفتیم

برچسب های این فایل صوتی


    هیچ برچسبی ثبت نشده است.

نظرات کاربران درباره این فایل صوتی


کاربر مهمان
    هیچ نظری تاکنون ثبت نشده است.