شب و نازی ‚ من و تب

در حال بارگذاری پخش کننده ...

حسین پناهی

3 نفر این پادکست صوتی را پسندیدند
  پخش در تلگرام در تلگرام بشنوید
شب و نازی ‚ من و تب همه چی از یاد آدم می ره مگه یادش که همیشه یادشه یادمه قبل از سوال کبوتر با پای من راه می رفت جیرجیرک با گلوی من می خوند شاپرک با پر من پر می زد سنگ با نگاه من برفو تماشا می کرد سبز بودم ، درشبِ رویش گلبرگ پیاز هاله بودم در صبح گِرد چتر گل یاسگیج می رفت سرم در تکاپوی سر گیج عقاب نور بودم در روزسایه بودم در شبخود هستی بودمروشن و رنگی و مرموز و دوانمن عفریته مرا افسون کردمرا از هستی خود بیرون کردراز خوشبختی آن سلسله خاموشی بودخود فراموشی بودچرخ و چرخیدن خود با هستیحذر از دیدن خود در هستیحلقه افتاد پس از طرح سوالابدی شد قصه حجر و وصالآدمی مانده و آیا و محال.. بیکرانه است دریا کوچیکه قایق منهای ... آهایتو کجایی نازیعشق بی عاشق من سردمه مثل یک قایق یخ کرده روی دریاچه یخ ‚ یخ کردم عین آغاز زمین زمین ؟یک کسی اسممو گفت تو منو صدا کردی یا جیرجیرک آواز می خوند جیرجیرک آواز می خوند تشنته ؟ آب می خوای ؟کاشکی تشنه م بود گشنته ؟ نون می خوای ؟کاشکی گشنه م بود په چته دندونت درد می کنه ؟سردمه خب برو زیر لحاف صد لحاف هم کممه آتیشو الو کنم ؟می دونی چیه نازی ؟تو سینه ام قلبم داره یخ می زنه اون وقتش توی سرم , کوره روشن کردندپاتو چرا بستی به تخت؟ عاموپامو بستم که اگه یه وقتزمین سکوت کنه طوری نشم.کی , کی گفته زمین میخواد سقوط کنه؟قانون دافعه گفتچشممو دور ببینی می ری دَدَر!بوی گوگرد می دی!هی هوار!فسفر و گوگرد و تشخیص نمی دن!وای از اقبالمباز بارون خیال , آسیاب ذهنتو چرخونده؟باز فیلسوف و سوالباز عارف و سفالباز هستی و زوالباز آمال و محالباز شاعر و نهالباز کودک و خیالکجاها رفته بودی؟میخونه یا معبد؟رنج ما قویتر از مشروبه!میخونه افسونه!پس چرا چشات شبیه چشای شیطونه؟من نمی بخشم اگه , جای پات بی جای پام , روی جایی حک بشه!کجاها رفته بودی؟هیچ کجا...رو شعاع هستی برا خودم میگشتمهمه چی برای من ممکن بودتو خودت می بینی همه چیز عادی بودکاه دادم به خرکفشامو بردم گذاشتم تو کپر , که یهو نصف شبی سگ نبرهفرغونو شستم که سیمان تو کفِش خشک نشهلحافو رو بچه ها پهن کردمهمه چی ! همه چی!همه چی برای من ممکن بودکار و تولید و تلاشحرمت همسایهمی دونستم که سلام یعنی چه؟می دونستم که زمان معناش چیهمن کیه اون کدومهمیدونی؟بعدش همگردنُ و صاف کردمخیره ماندم به دورانگاری سایه ام افتاد رو ماهمثل یه هول مثل یه غولبه خودم گفتم من انسانممن شعور همه آفاق هستممی تونم برای شیر زایو ماما بشم!می تونم پلنگ و زنجیرش کنممی تونم با تیشه چنارو سرنگون کنممی تونم!بعدش هم زد به سرم که برم پشت سوالبرگردم به کودکیتا که با چرخ خیالوصله نور بدوزم به پیراهن شب..یه هو وسوسه شدم رفتم توی ماممکن!تو ناممکن, فیل هوا میکردن؟آره ! خوب ! فیل هوا !!

برچسب های این فایل صوتی


نظرات کاربران درباره این فایل صوتی


کاربر مهمان
  • کاربر مهمان
    کاربر مهمان :
    فوق العاده بود این زونکن احساس ؛ این مرد ...آنقدر صاف و یه دست !انقدر پاک بود و مست !که حتی، آدمی ،شوق داره با وسواس ،دنباله؛ بازدمه، مونده از اونو بگیره.....!!!!!!؟؟
    WWW. Moh3nah8217@gmail.comمحسن سلطانی