چیدنِ سپیده‌دم (قسمت اول)

در حال بارگذاری پخش کننده ...

ahmad shamloo

1 نفر این پادکست صوتی را پسندیدند
  پخش در تلگرام در تلگرام بشنوید
 چیدنِ سپیده‌دمسروده‌هایی از: مارگوت بیکلترجمه و صدای: احمد شاملوموسیقی و پیانو: بابک بیات_____________________________میلاد یکی کودک شکفتن گلی را ماند.چیزی نادر به زندگی آغاز می‌کند؛با شادی و اندکی درد.روزانه به گونه‌ای نمایان برمی‌بالد؛بدان ماند که نادرۀ نخستن است،و نادرۀ آخرین.   ___________________________________تنها آن‌که بزرگ‌ترین جا رابه خود اختصاص نمی‌دهداز شادی لبخند بهره می‌تواند داشت.آن‌که جای کافی برای دیگران دارد؛صمیمانه‌تر می‌تواندبا دیگران بخندد؛با دیگران بگرید.    _____________________________________چه مدت لازم بوده استتا کلمۀ عفوبر زبان جاری شود؟تا حرکتی اعتماد انگیزانجام گیرد؟بیا تا جبران محبت‌های ناکرده کنیم.بیا آغاز کنیم.فرصتی گران را به دشمن‌خوییاز کف داده‌ایم؛و کسی نمی‌داند چقدر فرصت باقی استتا جبران گذشته کنیم.دستم را بگیر!  ________________________________________روزت را در یاب!با آن مُدرا کُن!این روز از آنِ توست؛بیست و چهار ساعتِ کامل،به قدر کفایت فرصت هستتا روزی بزرگ شود.نگذار هم در پگاه فرو پژمرد.  _____________________________________  نان پُختن!نان شکستن!نان قسمت کردن!نان بودن!   ___________________________________________ ساده است نوازش سگی ولگرد.شاهدِ آن بودن کهچگونه زیر غلتکی می‌رودو گفتن که: «سگ من نبود.»ساده است ستایش گلی،چیدنش،و از یاد بردن که گلدان را آب باید داد.ساده است بهره‌جویی از انسانی؛دوست داشتنش بی‌احساس عشقی؛او را به خود وانهادنو گفتن که: «دیگر نمی‌شناسمش.»ساده است لغزش‌های خود را شناختن؛با دیگران زیستن به حسابِ ایشانو گفتن که: «من اینچنین‌ا‌م.»ساده است که چگونه می‌زییم.باری،زیستن سخت ساده استو پیچیده نیز هم.  _______________________________درخت هر چه سالخورده‌تر باشد،سترگ‌تر است و پر ارزش‌تر.ریشه‌اش هرچه عمیق‌تر،پا در جاتر در برابر توفان.شاخسارش هرچه انبوه‌تر،پناهش امن‌تر.تنه‌اش هرچه به نیروتر،تکیه‌گاهی اطمینان‌بخش‌تر.تاجش هرچه برتر،سایه‌اش دعوت‌کننده‌تر.هر حلقه‌اش نشان نمایانی‌ستاز روزگاری که پس پشت نهاده؛همچون چینی،بر چهره‌یی.    __________________________________ اندک آرامشی در واپسین ساعات روزی پا در گریز؛اندک آرامشی در فاصله روزها؛تا دیروز شکل گرفتهبه فراموشی سپرده نشود؛و فردا،به هیات امروز فراز آید.  ___________________________________________زندگی به امواج دریا ماننده است؛چیزی به ساحل می‌بَرد وچیزی دیگر می‌شوید.چون به سرکشی افتد،انبوه ماسه‌ها را با خود می‌برد.اما تواند بودکه تخته پاره‌یی نیز با خود به ساحل آرد؛تا کسی بام کلبه‌اش رابدان بپوشاند.______________________________________ در راه جُلجُتا،در راه گانوسا،در تمامی راهها سنگ‌هایی افتاده است؛پاره‌سنگ‌هایی، تکه‌های تیزی، ریگی؛برای پرتاب کردن،یا بر آن فرو غلتیدن. در راه جُلجُتا،در راه گانوسا،در تمامی راهها سنگ‌هایی افتاده است؛که وا می‌داردمان که آهسته گام برداریم؛بایستیم؛به افتادگان یاری دهیم؛تا چون ما باز ایستادن را بیاموزند. در راه جُلجُتا،در راه گانوسا،در تمامی راهها ـ به هر گام ـ سنگ‌هایی افتاده است.  ______________________________________ همچون پرنده که با شکوه به پرواز در می‌آید؛بال می‌گشاید و پرواز کنان می‌گذرد؛می‌چرخد و آرام بر هوا می‌لغزد؛آدمی را نیز هوای پرواز در سر است؛تا دور شود؛راهش را بیابد؛و در آرامش به حستجو پردازد. همچون پرنده که بر زمین می‌نشیند؛بال جمع می‌کند؛دانه برمی‌چیند؛به تور صیاد و دام خطر می‌افتد؛آدمی نیز بازمی‌گردد،ـ آماده ـتا خود را به زندگی، و تقدیر خویش سپارد.   _____________________________________ گاه آرزو می‌کنم زورقی باشم برای تو؛تا بدان‌جا برمت که می‌خواهی.زورقی توانابه تحمل باری که بر دوش داری.زورقی که هیچگاه واژگون نشود؛به هر اندازه‌یی که ناآرام باشی؛یا دریای زندگی‌ات متلاطم باشد؛دریایی که در آن می‌رانی.   _______________________________پیش از آن‌که واپسین نفس را برآرم،پیش از آن‌که پرده فرو افتد،پیش از پژمردن آخرین گل،برآنم که زندگی کنم.برآنم که عشق بورزم.برآنم که، باشم. در این جهان ظلمانی،در این روزگار سرشار از فجایع،در این دنیای پُر از کینه،نزد کسانی که نیازمند منند،کسانی که نیازمند ایشانم،کسانی که ستایش انگیزند،تا دریابم؛شگفتی کنم؛باز شناسم؛که‌ام؟که می‌توانم باشم،که می‌خواهم باشم،تا روزها بی‌ثمر نماند،ساعت‌ها جان یابد،لحظه‌ها گران‌بار شود،هنگامی که می‌خندم،هنگامی که می‌گریم،هنگامی که لب فرو می‌بندم، در سفرم به سوی تو،به سوی خود،به سوی خدا،که راهی‌ست ناشناختهپُر خار، ناهموار،راهی که ـ باری ـدر آن گام می‌گذارم،که قدم نهاده‌ام،و سر بازگشت ندارم.بی‌آنکه دیده باشم شکوفایی گل‌ها را،بی‌آنکه شنیده باشم خروش رودها را،بی‌آنکه به شگفت در آیم از زیبایی حیات.اکنون مرگ می‌تواند فراز آید.اکنون می‌توانم به راه افتم.آکنون می‌توانم بگویم که:«زندگی کرده‌ام.»  _______________________________________ تسلیم شدن به زندگی، به خویشتن؛تسلیم شدن به توفان‌ها، به زندان‌ها؛دست یافتن به شجاعت، به اعتماد؛دست یافتن به شادی و آزادی. ______________________________________ در راه دیروز به فردا زیر درختی فرود می‌آیم؛بر سایه‌اشبرای لحظه‌ای کوتاه از زندگی‌ام؛اندیشه‌کنان به راهِ خویش،اندیشه‌کنان به مقصدِ خویش،اندیشه‌کنان به راهی که پس پَشت نهادم،اندیشه‌کنان به تمامی آنچه در حاشیۀ راه رُسته است،آنچه شایستۀ تحسین است؛نه بایستۀ تاراج شدن،آنچه شایستۀ عشق ورزیدن است؛ نه بایستۀ کج‌اندیشی،آنچه شایستۀ به جای ماندن در خاطره است؛ نه بایستۀ به سرقت بُردن. در راه دیروز به فردازیر درخت زندگی‌ام فرود می‌آیم؛در سایه‌اش، برای لحظه‌ای از فرصتم.   ____________________________________________ از جنگ بی‌شکوه احساسی اندک دارم ؛اما آنچه به تمامی در می‌یابمعشقی‌ست که آرزوی همگان است.از کشمکش‌های دایمی احساسی اندک دارم؛اما آنچه به تمامی در می‌یابمآرزوی با هم بودن است. از جنگ، برای آنکه فقط جانی به در بَرماحساسی اندک دارم؛اما آنچه به تمامی دریافته‌امچیزی‌ست که در این بازی نهفته  ____________________________ شگفت‌انگیزی زندگیبا آگاهی به ناپایداری‌اش،در جراتِ «تو شدن»،در شجاعتِ «من شدن»،در شهامتِ «شادی شدن»،در «روح شوخی»،در «شادی بی‌پایان خنده»،در «قدرت تحمل درد»نهفته است.

برچسب های این فایل صوتی


    هیچ برچسبی ثبت نشده است.

نظرات کاربران درباره این فایل صوتی


کاربر مهمان
    هیچ نظری تاکنون ثبت نشده است.