چیدنِ سپیده‌دم (قسمت دوم)

در حال بارگذاری پخش کننده ...

ahmad shamloo

1 نفر این پادکست صوتی را پسندیدند
  پخش در تلگرام در تلگرام بشنوید
چیدنِ سپیده‌دمسروده‌هایی از: مارگوت بیکلترجمه و صدای: احمد شاملوموسیقی و پیانو: بابک بیات________________________ابرهای خزانی در ذهن و روح منابرهای خزانی سنگین و پر سایهخاطر در آرامش استاندیشه ی آدمیان را باز نتوان خواندو مقاصد آدمیان را به چشم نتوان دید قلب‌ها به خوابی خوش فرو شده استبه امید پراکندن ابرها ابرهای خزانی در ذهن و روح من آن‌گاه که قیود و پیش داوری‌هایکسره از پهنۀ زمین روفته باشد؛تنها در صراحت بی‌قید و شرطدر خلئی آزاد کننده و پایدار،برای زندگی تازه،برای روحی تازه،فضایی میسر است.می‌توانم نگه دارم دستی دیگر را؛چرا که کسی دست مرا گرفته است،به زندگی پیوندم داده است.گرفتار، وحشت زده، مبهوت!از شعبدۀ زیستن،به چشم دیدن،به گوش شنیدن،به دست سودن،به بینی بوئیدن،به زبان چشیدن،به قصد دریافت آن که زندگی چیست؛ چه می‌تواند باشد؟گرفتار، وحشت‌زده، مبهوت موطن آدمی را بر هیچ نقشه‌ای نشانی نیست.موطن آدمی تنها در قلب کسانی‌ست کهدوستش می‌دارند.ره‌آوردهای خاص زندگیهمیشه در سکوت پیشکش می‌شوند:دوستی و عشق،میلاد و مرگ،شادی و درد،گل و طلوع خورشید،و سکوت،به مثابه فضای ژرف فرزانگی.ره‌آوردهای خاص زندگیهمیشه در سکوت پیشکش می‌شوند:دوستی و عشق،میلاد و مرگ،شادی و درد،گل و طلوع خورشید،و سکوت،به مثابه فضای ژرف فرزانگی.واپسین شعاع آفتاب شامگاهی نشان‌دهنده راهی‌ستکه خواهان در نوشتن آنم.ابرهایی که با وزش باد در حرکت استنشان‌دهنده راهی‌ست که خواهان در نوشتن آنم.خش‌خش برگ‌ها زیر قدم هایم می‌گویند: «بگذار تا فرو افتی!آنگاه راه آزادی را باز خواهی یافت.»گاه آرزو می‌کنم:ای‌کاش برای تو پرتو آفتاب باشم،تا دست‌هایت را گرم کند؛اشک‌هایت را بخشکاند؛و خنده را به لبانت باز آرد.پرتو خورشیدی کهاعماق تاریک وجودت را روشن کند؛روزت را غرقۀ نور کند؛یخ پیرامونت را آب کند.فسرده در دل بهاری گرم،در محیطی یخ‌زده،کلماتی خالی از عشق،نوازشی سرد. فسرده در دل تابستانی داغ،در تکراری غم‌انگیز،بی‌علاقگی، دلسردی مرگ زا.فسرده در دل پاییزی دلپذیر،در بی‌توجهی، نگاهی مشکوک، نومیدی.آب‌شده در دل زمستانی یخ‌زده،در دستی گرم،در نگاهی مهرآمیز،در حرارت نفسی داغ.حقیقت‌گرا نیز گاه به رویا گرفتار می‌آید،رویای حیاتی دیگر،حیاتی صلح‌آمیزتر،حیاتی که سرِ آغاز شدن دارد؛حیاتی دیگرگون شده،و رویاهایی به مثابه حقیقت؛و قطراتی که سنگ را تواند سُفت.و حقیقت‌گرا دیگر بارهبه واقعیت باز می‌آید به هشیواریتا رویاش را بشناسدتا بتواند همچنان مسافر نیکبخت رویاها باشد. می‌باید خود را از اوهام برهانیم؛گر بر آن سریم که همه چیزی را دریابیم.می‌باید ایمان داشت ـ که به‌هنگام ـتنها از نیروی فرزانگی خویشمدد باید جُست.به بخت اگر باور داشته باشیم هم امروزیا هم امشب آرامش فرا می‌رسد؛تو را،و مرا.از این دم اگر لذت بریمزندگی‌مان در دست‌های ماستو ما تنهابار مسئولیت‌مان رابر دوش می‌کشیم.به بخت اگر باور داشته باشیم،نه فقط امروز ونه فقط امشب؛آرامش فرا می‌رسدتو را و مرا.تپه‌های پوشیده از برف،درختان پوشیده از برف،راههای پوشیده از برف،آن‌که بر برف‌ها قدم نهدرد پایی بر جای می‌گذاردکه آدمی را به تعقیب خویشترغیب می‌کند.تپه‌های پوشیده از برف،درختان پوشیده از برف،راههای پوشیده از برف،و همیشه در جایی نشانی از زندگی.اندیشه مکن که شانه‌هایت سنگین شوند.اندیشه مکن که از کشیدن بار دیگران ناتوانی.در شگفت می‌مانی از نیروی خویش؛در شگفت می‌مانی که به‌رغم ضعف خویش،چه مایه توانایی!طوفان که فرو نشست،ابرهای پر غریو که پراکندو نخستین پرتو خورشید که باز تابید بر زمینکه هنوز از باران خیس است،همه چیز بوی زندگی می‌گیرد.  از پس آغازی و رشدی دوبارههر علف و هر بوته تنفس آغاز می‌کند؛هوا تازه و پاکیزه می‌شود،شاخه‌های درختان سر برمی‌آورد،گیسوان ژولیده دوباره آراسته می‌شودو آرامش دوباره باز می‌گردد.همان آرامش پیش از توفانکه همانندی ندارد در هیچ چیز.طوفان که فرو نشست،ابرهای پر غریو که پراکندو نخستین پرتو خورشید که باز تابید بر زمینکه هنوز از باران خیس است،همه چیز بوی زندگی می‌گیرد.  از پس آغازی و رشدی دوبارههر علف و هر بوته تنفس آغاز می‌کند؛هوا تازه و پاکیزه می‌شود،شاخه‌های درختان سر برمی‌آورد،گیسوان ژولیده دوباره آراسته می‌شودو آرامش دوباره باز می‌گردد.همان آرامش پیش از توفانکه همانندی ندارد در هیچ چیز.  __________________________ عشق، عشق می‌آفریند؛عشق، زندگی می‌بخشد؛زندگی، رنج به همراه دارد؛رنج، دل‌شوره می‌آفریند؛دل‌شوره، جرات می‌بخشد؛جرات، اعتماد به همراه دارد؛اعتماد، امید می‌آفریند؛امید، زندگی می‌بخشد؛زندگی، عشق می‌آفریند؛عشق، عشق می‌آفریند.  ______________________ در می‌رسد آن‌روزکه رود به سوی بلندی جریان یابد؛تکه‌های برف در هوا معلق ماند؛کودکان رو به بلوغ و بالغان رو به کودکی بربالند؛حتا زمین مسیری معکوس در پیش گیرد؛باد، همه چیزی را با خود ببرد؛زمین، در خود به چرخش آید؛و هوشیاران راهمه چیزی به وحشت افکند. اگر کسی بار دیگر بذر افشاند،انسانیت می‌تواند دگربارهبه اوج شکوفایی رسد.

برچسب های این فایل صوتی


    هیچ برچسبی ثبت نشده است.

نظرات کاربران درباره این فایل صوتی


کاربر مهمان
    هیچ نظری تاکنون ثبت نشده است.