آفتاب گردان

در حال بارگذاری پخش کننده ...

sadaf jahanmehr

3 نفر این پادکست صوتی را پسندیدند
  پخش در تلگرام در تلگرام بشنوید







آفتابگردان







از سمت باغ صدای گریه و ناله می آمد . تمام گل ها و درختان باغ ،
غمگین و ناراحت بودند . بعضی از آنها سر شان را خم كرده بودند و به آرامی
پیش خودشان ناله می كردند .
گل ها همینطور آرام آرام گریه می كردند می گفتند : « آفتاب ، آفتاب گم شده !
» آسمان به شدت ابری و گرفته بود ، از خورشید خانم هم خبری نبود . گل ها كه
چند روزی بود ، آفتاب را ندیده بودند ، كم كم داشتند پژمرده می شدند .
بالاخره یكی از گل های باغ تصمیم گرفت كه به جستجوی آفتاب برود . همینطور كه
به دنبال آفتاب بود ، بالاخره خورشید را دید كه پشت ابر ها پنهان شده و به
سختی دیده می شود . او به خورشید گفت كه تمام گل های باغ انتظارش را می كشند
و در غم نبودش غمگین و افسرده اند .

خورشید كه با جریان هوای جدید به آنجا رفته بود و اصلاً قصد ناراحت كردن گل
ها را نداشت به سرعت از پشت ابر ها بیرون آمد و شروع به تابیدن كرد . گل قصه
ما هم كه تمام حواسش به تابیدن خورشید بود ، دست هایش را به سوی آفتاب دراز
كرد و بالا و بالاتر رفت و قد كشید و بزرگ و بزرگ تر شد . در حقیقت آن گل با
گردش و حركت خورشید ، مسیرش را تغییر می داد و حركت می كرد ، به همین دلیل
از آن به بعد آن گل را گل آفتابگردان صدا می زدند .









 




 



















 

برچسب های این فایل صوتی


    هیچ برچسبی ثبت نشده است.

نظرات کاربران درباره این فایل صوتی


کاربر مهمان
    هیچ نظری تاکنون ثبت نشده است.