علاءالدین و چراغ جادو

در حال بارگذاری پخش کننده ...

super scop

2 نفر این پادکست صوتی را پسندیدند
  پخش در تلگرام در تلگرام بشنوید
علاءالدین و چراغ جادوعلاءالدینء الدین و چراغ جادوروزی بود و روزگاری در مرکز یکی از بزرگترین استان های چین مرد خیاطی زندگی می کرد به نام مصطفی که شغلش خیاطی بود و بدین ترتیب امورات زندگی اش می گذشت . مصطفی خیاط تنها یک فرزند داشت که آن هم پسر بود و اسمش را گذاشته بود علاءالدین . پس از این که علاءالدین بزرگ و بزرگ تر شد پسری شد تن پرور و بیکار و ولگرد . همه کارش این بود که بخورد و بخوابد و با بچه های ول و بی سروته، توی خیابان ها پرسه بزند . مصطفی دوست داشت که علاءالدین پیش او باشد و خیاطی یاد بگیرد ولی نصیحت های
مصطفی به گوشش فرو نرفت که نرفت . حدود پانزده ، شانزده ساله بود که مصطفی دار فانی را وداع کرد و بار سنگین زندگی افتاد به گردن مادرش . مادر نخ ریسی می کرد و نخ ها را می برد بازار و می فروخت و با پول اندکش امورات زندگی را می گذراند ولی علاءالدین بدون هیچ مانعی ، راست راست توی خیابانها ول می گشت . روزی ، رهگذری چشمش به علاءالدین افتاد و مدتی او را زیر نظر گرفت ، آن شخص ،جادوگر پیر بزرگی بود از کشور آفریقا که به علم قیافه شناسی هم کاملاً آشنا بود ، وقتی خوب علاءالدین را ورانداز کرد ، مطمین شد که او تنها کسی است که می تواند او را به هدفش برساند . جادوگر پیر پس از تحقیق و جستجو توانست نام پدر علاءالدین و از وضعیت زندگی او کاملاً اطلاع پیدا کند .بنابرین ، یک روز علاءالدین را صدا زد و گفت :" تو پسر مصطفی نیستی ؟" علاءالدین جواب داد : "بله . ولی او مدت هاست که فوت کرده است ". جادوگر پیر با شنیدن این حرف او را بغل کرد و گریه و زاری و شیون سر داد که پسرم ، من عموی تو هستم ، سال های سال من خارج از وطن بودم ..........
ادامه این داستان هیجان انگیز رو در این پادکست بشنوید.............

برچسب های این فایل صوتی


نظرات کاربران درباره این فایل صوتی


کاربر مهمان
    هیچ نظری تاکنون ثبت نشده است.