غول خودخواه

در حال بارگذاری پخش کننده ...

super scop

1 نفر این پادکست صوتی را پسندیدند
  پخش در تلگرام در تلگرام بشنوید
هر روز عصرها وقتی بچّه‏ها از مدرسه برمی‏گشتند ، عادت داشتند به باغ غول بروند و بازی کنند.
باغ بزرگ و قشنگی بود، با چمن نرم و سبز. اینجا و آنجای چمن گلهای زیبا مثل ستاره‏ها ایستاده بودند، و دوازده درخت هلو بود که در بهار از شکوفه‏های زیبا و ظریف، صورتی و مرواریدی پر می‏شدند، و در پاییز میوه‏های رسیده و آبدارمی‏دادند. پرنده‏ها روی درخت‏ها می‏نشستند و آنقدر دلنشین آواز می‏خواندند که بچّه‏ها از بازی دست می‏کشیدند و به آنها گوش می‏دادند. آنها به همدیگر می‏گفتند:» اینجا، خیلی به ما خوش میگذره! «
یک روز غول برگشت. او به دیدن دوستش غول آدم خوار رفته بود، و نزد او هفت سال مانده بود. بعد از گذشت هفت سال او تمام آنچه را می‏بایست بگوید ، گفته بود، برای اینکه گفتگویش کوتاه بود! او تصمیم گرفت به قلعه خودش برگردد. وقتی او رسید بچّه‏ها را در حال بازی در باغ دید.
او با صدای خشن فریاد کرد : » شما اینجا چه کار می‏کنین؟ « و بچّه‏ها فرار کردند.
غول گفت : » باغ من ، باغ خود خودمه. همه می‏تونن این رو بفهمن، من به هیچ کس بجز به خودم اجازه نمی‏دم توش بازی کنه. « بنابراین او یک دیوار بلند دور باغ ساخت و یک تابلو اخطار نصب کرد:
ورود بدون اجازه پیگرد قانونی دارد.
او یک غول خیلی خودخواه بود .
بقیه این داستان جالب رو تو این پادکست گوش بدید...

برچسب های این فایل صوتی


نظرات کاربران درباره این فایل صوتی


کاربر مهمان
    هیچ نظری تاکنون ثبت نشده است.