اعدام

در حال بارگذاری پخش کننده ...

داستان شب

این کتاب صوتی 1 بار پسندیده شده
یک روز صبح مرا اعدام کردند. بهار بود یا زمستان نمی دانم . به هر حال یک وقتی مرا اعدام کردند. گناهم رفاقت با تمساحی استثنائی بود . تمساحی آفریقایی که گریه نمی کرد. فرمانده سعی کرد اخم کند ولی باور کنید آدم خوشرویی بود. طوری فریاد کشید : آتش!

که من به دل نگرفتم ...

داستان "اعدام"

نویسنده : حسن تهرانی

خوانش : سارا آراسته

برچسب های این کتاب صوتی


نظرات کاربران درباره این کتاب صوتی


کاربر مهمان
    هیچ نظری تاکنون ثبت نشده است.